ویو جیمین
ویو جیمین
دلم برا کامیلا تنگ شد.
=زیاد نیست. خدانگهدار
جونگکوک رفت سمت آت و بلندش کرد
-ممکنع فرار کنی
با گریه سرشو به نشانه نه تکون داد یعنی چش بود؟نکنه تخصیر منه..آخه من که کاری نکردم. رسیدیم دم در حیاط عمارت آت خوابش برده بود تقریبا وارد حیاط شدیم که جونگکوک آت و انداخت رو زمین و رفت
=خیلی بی رحمی جئون ازت بدم میاد (داد)
همونطور که داشت میرفت گفت
-مهم نی
رفتم سمت آت و بلندش کردم از سرش خون میومد
=آت..آت
بیدار نشد سریع رفتم اتاقم و گذاشتمش رو تخت و به دکتر گفتم بیاد امیدوارم خلوت باشه چون نمیخوام دوباره برم جنگل بعد پنج دقیقه اومد
^این چرا آنقدر زخمیه
=کمکش کن..لطفا..باید برم خدانگهدار
^تلاشمو میکنم..خدافظ
لباسم خو..نی شده بود بدو بدو رفتم سمت اتاق کامیلا در زدم
¥بیا تو
رفتم داخل که اومد بغلم
¥کجا بودی عشقم
بغلش کردم و سرشو بوس کردم
=ببخشید..عشقم الان خونی میشی بزار برم لباسمو عوض کنم
¥باشه
=لباست خو..نی شد
¥فدای یه تار موت جیمینم (کمی عشوه)
خیلی خوب بود ازینکه با منه خوشحالم
دلم برا کامیلا تنگ شد.
=زیاد نیست. خدانگهدار
جونگکوک رفت سمت آت و بلندش کرد
-ممکنع فرار کنی
با گریه سرشو به نشانه نه تکون داد یعنی چش بود؟نکنه تخصیر منه..آخه من که کاری نکردم. رسیدیم دم در حیاط عمارت آت خوابش برده بود تقریبا وارد حیاط شدیم که جونگکوک آت و انداخت رو زمین و رفت
=خیلی بی رحمی جئون ازت بدم میاد (داد)
همونطور که داشت میرفت گفت
-مهم نی
رفتم سمت آت و بلندش کردم از سرش خون میومد
=آت..آت
بیدار نشد سریع رفتم اتاقم و گذاشتمش رو تخت و به دکتر گفتم بیاد امیدوارم خلوت باشه چون نمیخوام دوباره برم جنگل بعد پنج دقیقه اومد
^این چرا آنقدر زخمیه
=کمکش کن..لطفا..باید برم خدانگهدار
^تلاشمو میکنم..خدافظ
لباسم خو..نی شده بود بدو بدو رفتم سمت اتاق کامیلا در زدم
¥بیا تو
رفتم داخل که اومد بغلم
¥کجا بودی عشقم
بغلش کردم و سرشو بوس کردم
=ببخشید..عشقم الان خونی میشی بزار برم لباسمو عوض کنم
¥باشه
=لباست خو..نی شد
¥فدای یه تار موت جیمینم (کمی عشوه)
خیلی خوب بود ازینکه با منه خوشحالم
- ۲۰.۵k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط