( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۲۶
آنلی نگاهی به دخترش انداخت بلافاصله لب زد ... آنلی : حرف حرفه دخترمه پس من حرفی ندارم .. الکس بیشتر اعتماد به نفس گرفت و از مادرش به شدت تشکر میکرد تنها با نگاه کردن بهش بلافاصله آن سکوت با حرف مادر مهربان تهیونگ شکست شد ....
هیونا: خوب میشه فردا شب در منزل ما قرار داشته باشیم تا راجبه ازدواج پسرم و دخترم الکس حرف بزنیم .. نگاهی به ته مین انداخت و بلاتکلیف سمته جول سو چرخید ... هیونا: این بچه حتی پدرش هم نمیشناسه چه برسه به پدربزرگ و مادربزرگش این مثله برای ما خیلی مهمه
آنلی سری تکون داد و خطاب نمود .. آنلی : موافق هستم خانم
بلافاصله جول سو لبخندی زد و لب زد
جول سو : موافقم پس دیگه بریم تا این موضوع رو هضم کنیم آخه خیلی سنگین بود رودل نکنیم
لبخندی به شوخی خودش زد در حالی که هیچ کس بجز برادر حسود الکس چیزی نگفت .... جی وون : درست گفتید آقای کیم خواهرم الکس نوع شما رو مخفی کرده بود بایدم سخت باشه
تهیونگ اخمی کرده نگاهی به جی وون انداخت و با جدیت و تکبر لب زد
تهیونگ : من نمیدونم که پیشی ها هم تو جمع حرف میزنند
الکس با چشم های ریزی به تهیونگ خیره شد یعنی طرفش را گرفته بود در قلبش یک دنیا عشق موج زد دیگر قرار نبود که از تهیونگ حرف های بدی و زشتی بشنود لبخندی به افکارش زد تا آرامی کنند سپس سمته هیونا چرخید ... الکس : بخاطر امشب معذرت میخواهم ...
هیونا: خانم لی معذرت خواهی رو کنار بزارید شما کارتون خیلی زشت بود چطور نوه منو مخفی کرده بودی این خلاف زندگی بود
الکس شرمنده به زمین خیره ماند به شدت از این کلمات خجالت کشیده بود نه بلکه از مخفی کردن نوه آن ها بلکه از ساختن این بچه ای که حالا همه از وجود اش خبر داشتند ..
تهیونگ بدون هیچ حرکتی یا حرفی با اخم به الکس خیره ماند بلاتکلیف از آن راه رو پر از خانواده لی و کیم خارج شد اخم هایش بیشتر تو هم رفت و به شدت عصبی وارد ماشین شد بدون هیچگونه بستن کمربند اش پا گذاشت رو پدال ماشین و با آخرین سرعت راهی شد به شدت مغذش در حال فکر کردن شد
اون الکس بود الکس ! دختری که کنارش رو یک بالشت سر گذاشته بود بوسه های خودش رو گردن دخترک بود روز و شب با هم رویا پردازی کردن برای عشق خودشون برای بچه های که در آینه با آن ها زندگی میکردن یا روز های که لب های خودش رو آن دست های سفید الکس میگذاشت تک تک آن لحظات در ذهنش در خال چرخیدن بودن
٫ لعنت به همه شما ٫ کلمه ای را با صدا بلند گفت و محکم درستش را روی فرمون زد تا حدی که موهای مرتب اش روی پیشانی عرق زده اش سرازیر بشند تنها یک درد بود که به شدت درون قلبش در حال چرخیدن بود هر گوشه ای از قلبش را زخمی میکرد ... که این تهیونگ را سمته شراب / مست کردن/ یا رفتند درون گودال خودش ...
پارت ۲۶
آنلی نگاهی به دخترش انداخت بلافاصله لب زد ... آنلی : حرف حرفه دخترمه پس من حرفی ندارم .. الکس بیشتر اعتماد به نفس گرفت و از مادرش به شدت تشکر میکرد تنها با نگاه کردن بهش بلافاصله آن سکوت با حرف مادر مهربان تهیونگ شکست شد ....
هیونا: خوب میشه فردا شب در منزل ما قرار داشته باشیم تا راجبه ازدواج پسرم و دخترم الکس حرف بزنیم .. نگاهی به ته مین انداخت و بلاتکلیف سمته جول سو چرخید ... هیونا: این بچه حتی پدرش هم نمیشناسه چه برسه به پدربزرگ و مادربزرگش این مثله برای ما خیلی مهمه
آنلی سری تکون داد و خطاب نمود .. آنلی : موافق هستم خانم
بلافاصله جول سو لبخندی زد و لب زد
جول سو : موافقم پس دیگه بریم تا این موضوع رو هضم کنیم آخه خیلی سنگین بود رودل نکنیم
لبخندی به شوخی خودش زد در حالی که هیچ کس بجز برادر حسود الکس چیزی نگفت .... جی وون : درست گفتید آقای کیم خواهرم الکس نوع شما رو مخفی کرده بود بایدم سخت باشه
تهیونگ اخمی کرده نگاهی به جی وون انداخت و با جدیت و تکبر لب زد
تهیونگ : من نمیدونم که پیشی ها هم تو جمع حرف میزنند
الکس با چشم های ریزی به تهیونگ خیره شد یعنی طرفش را گرفته بود در قلبش یک دنیا عشق موج زد دیگر قرار نبود که از تهیونگ حرف های بدی و زشتی بشنود لبخندی به افکارش زد تا آرامی کنند سپس سمته هیونا چرخید ... الکس : بخاطر امشب معذرت میخواهم ...
هیونا: خانم لی معذرت خواهی رو کنار بزارید شما کارتون خیلی زشت بود چطور نوه منو مخفی کرده بودی این خلاف زندگی بود
الکس شرمنده به زمین خیره ماند به شدت از این کلمات خجالت کشیده بود نه بلکه از مخفی کردن نوه آن ها بلکه از ساختن این بچه ای که حالا همه از وجود اش خبر داشتند ..
تهیونگ بدون هیچ حرکتی یا حرفی با اخم به الکس خیره ماند بلاتکلیف از آن راه رو پر از خانواده لی و کیم خارج شد اخم هایش بیشتر تو هم رفت و به شدت عصبی وارد ماشین شد بدون هیچگونه بستن کمربند اش پا گذاشت رو پدال ماشین و با آخرین سرعت راهی شد به شدت مغذش در حال فکر کردن شد
اون الکس بود الکس ! دختری که کنارش رو یک بالشت سر گذاشته بود بوسه های خودش رو گردن دخترک بود روز و شب با هم رویا پردازی کردن برای عشق خودشون برای بچه های که در آینه با آن ها زندگی میکردن یا روز های که لب های خودش رو آن دست های سفید الکس میگذاشت تک تک آن لحظات در ذهنش در خال چرخیدن بودن
٫ لعنت به همه شما ٫ کلمه ای را با صدا بلند گفت و محکم درستش را روی فرمون زد تا حدی که موهای مرتب اش روی پیشانی عرق زده اش سرازیر بشند تنها یک درد بود که به شدت درون قلبش در حال چرخیدن بود هر گوشه ای از قلبش را زخمی میکرد ... که این تهیونگ را سمته شراب / مست کردن/ یا رفتند درون گودال خودش ...
- ۱۸.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط