Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۴۲…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دخترک ناگهانی دردی شکم اش را گرفت و اخمی میان ابرو هایش نشست جونکوک و جو هیوک و دا کیونگ مشغول حرف زدن و خوشحال ای بودن اصلا حواس آن ها به دختر باردار نبود که حالا زیر درد نفس میکشید
بیقرار سرش را بلند کرد بلافاصله جونکوک با لبخندی که میکرد سمتش چرخید ولی با چهره بیقرار عشق اش مواجه شد نگران دستش را گرفت و گفت ..... جونکوک: فراری چی شده
دختر نفسی کشید و پلک رو هم گذاشت با درد زمزمه کنان گفت
ات: درد دارم
جونکوک با نگرانی و دستپاچگی گفت
جونکوک: وقته زایمانه آره
جو هیوک: نه هنوز پنج ماه ش هست
دا کیونگ زود سمتش. رفت و ساعد دست دخترک را گرفت و به آرامی گفت..... دا کیونگ: چی شده چرا درد داری
جونکوک هنوز هم شوکه نشسته بود و تنها کاری که میکرد نگاه کردن به آن دختری که در حال درد کشیدن بود
بریده بریده گفت
ات: .. درد ..دارم
دا کیونگ: باشه ..
روبه جونکوک کرد و بلافاصله با عجله گفت
دا کیونگ: جو برو ماشینو بیار جلو در ... جونکوک کمک کن تا ات رو ببریم جلو در .. جو هیوک با قدم های محکم روی زمین سمته در قدم برداشت
جونکوک بدونه پلک زدن و با شوک نشسته بود شاید آماده گیهیچی را نداشت برای همین بود که تمامی افراد حس میکردن که جونکوک با بچه ها رابطه خوبی ندارد ... بلافاصله خواهرش با داد گفت
دا کیونگ: جونکوک !
ریشه افکارش به دریا اختلاف داد و چندین با پلک زد و از روی مبل بلند شد
جونکوک: چی.. کار کنم
دا کیونگ: بیا کمک کن بریم
جونکوک همراه با خواهرش دست ات را گرفت و از روی مبل بلند اش کردن حتی نمیتوانست روی پا های سوست اش وایسته جونکوک زود تر دست اش را زیر زانو هایش برد و آن یکی دستش را دوره شانه هایش حلقه کرد و از روی زمین بلند اش کرد با قدم های سریع به سمته ماشین رفت....
هنوز هم به آن صحنه فکر میکرد یعنی واقعا جلو عشق و دردش به خواب رفته بود ؟ پوزخندی زد و کلافه دستی به موهایش کشید صدا پرستار باعث شکستن افکارش شد..
جونکوک: بله دوست دختره منه
پرستار به لبخند گفت : آقای جئون دکتر گفتن بیایید اتاق
جونکوک بدونه هیچگونه استرسی دستش را درون جیب اش گذاشت و وارد اتاق شد با چشم های کنجکاو کله اتاق را آنالیز کرد و معشوق اش را روی تخت سفید یا جسم آروم و رنگ سفید اش لب های خشک و رنگ پریدن اش نشان میداد که حالش خیلی بد شده بود خانم دکتر با احترام گفت
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۴۲…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دخترک ناگهانی دردی شکم اش را گرفت و اخمی میان ابرو هایش نشست جونکوک و جو هیوک و دا کیونگ مشغول حرف زدن و خوشحال ای بودن اصلا حواس آن ها به دختر باردار نبود که حالا زیر درد نفس میکشید
بیقرار سرش را بلند کرد بلافاصله جونکوک با لبخندی که میکرد سمتش چرخید ولی با چهره بیقرار عشق اش مواجه شد نگران دستش را گرفت و گفت ..... جونکوک: فراری چی شده
دختر نفسی کشید و پلک رو هم گذاشت با درد زمزمه کنان گفت
ات: درد دارم
جونکوک با نگرانی و دستپاچگی گفت
جونکوک: وقته زایمانه آره
جو هیوک: نه هنوز پنج ماه ش هست
دا کیونگ زود سمتش. رفت و ساعد دست دخترک را گرفت و به آرامی گفت..... دا کیونگ: چی شده چرا درد داری
جونکوک هنوز هم شوکه نشسته بود و تنها کاری که میکرد نگاه کردن به آن دختری که در حال درد کشیدن بود
بریده بریده گفت
ات: .. درد ..دارم
دا کیونگ: باشه ..
روبه جونکوک کرد و بلافاصله با عجله گفت
دا کیونگ: جو برو ماشینو بیار جلو در ... جونکوک کمک کن تا ات رو ببریم جلو در .. جو هیوک با قدم های محکم روی زمین سمته در قدم برداشت
جونکوک بدونه پلک زدن و با شوک نشسته بود شاید آماده گیهیچی را نداشت برای همین بود که تمامی افراد حس میکردن که جونکوک با بچه ها رابطه خوبی ندارد ... بلافاصله خواهرش با داد گفت
دا کیونگ: جونکوک !
ریشه افکارش به دریا اختلاف داد و چندین با پلک زد و از روی مبل بلند شد
جونکوک: چی.. کار کنم
دا کیونگ: بیا کمک کن بریم
جونکوک همراه با خواهرش دست ات را گرفت و از روی مبل بلند اش کردن حتی نمیتوانست روی پا های سوست اش وایسته جونکوک زود تر دست اش را زیر زانو هایش برد و آن یکی دستش را دوره شانه هایش حلقه کرد و از روی زمین بلند اش کرد با قدم های سریع به سمته ماشین رفت....
هنوز هم به آن صحنه فکر میکرد یعنی واقعا جلو عشق و دردش به خواب رفته بود ؟ پوزخندی زد و کلافه دستی به موهایش کشید صدا پرستار باعث شکستن افکارش شد..
جونکوک: بله دوست دختره منه
پرستار به لبخند گفت : آقای جئون دکتر گفتن بیایید اتاق
جونکوک بدونه هیچگونه استرسی دستش را درون جیب اش گذاشت و وارد اتاق شد با چشم های کنجکاو کله اتاق را آنالیز کرد و معشوق اش را روی تخت سفید یا جسم آروم و رنگ سفید اش لب های خشک و رنگ پریدن اش نشان میداد که حالش خیلی بد شده بود خانم دکتر با احترام گفت
- ۱۵.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط