{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۴۱ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ

ات: واقعا ... یعنی اون یعنی ..
شوکه از آغوش جونکوک بیرون رفت دستش را روی دهنش گذاشت و گفت
ات: پس اون بابابزرگه بابای شما میشه
جونکوک: دقیقا
دخترک شوکه تر خنده ای سر داد و از روی تخت بلند شد ...
ات: خیلی ممنون مرد من
جونکوک متقابل لبخندی زد و همراه اش از روی تخت شلخته و کلافه رو زمین بالشت ها روی تخت به طرزه عجیبی در حال شلختگی بودن ...

روبه پنچره بیرون ای ایستاده بود و تنها کاری که میکرد هرزگاهی خوردن کمی قهوه از فنجان تو دستش بود افکار منفی داشت بهش غلبه میکرد
دا کیونگ: جو .. چی شده
با صدا ظریف همسرش سمتش چرخید و گفت
جو هیوک: چیزی نیست
دا کیونگ: راستش قدیما اصلا اینجوری نبودی همش حرف می‌زدی و میخندیدی
پسرک متقابل خندید
جو هیوک: واقعا ...
ات: بح بح چه خنده های
جونکوک: پس باید از من تشکر کنید ..
با صدا های ات و جونکوک هر دو سمت آن ها چرخیدن تنها تصویری که دیدن دست تو دست با لباس های ست ای که پوشیده بودن زوج آن ها را خیلی جذاب تر نشان می‌داد ... دا کیونگ کمی دلخور گفت
دا کیونگ: جو هیوک میشه برم اتاق
جو هیوک: چرا تازه اونا اومدن .. که
جونکوک روی مبل روبه رو به پنجره نشست و با غرور کاملا زیاد پا رو آن یکی پاش گذاشت و گفت
جونکوک: حالا برای من قیافه میگیری ..
جوهیوک خنده زوری تحول جونکوک داد و گفت .... جو هیوک: نه اصلا بریم دا بشینیم
ساعد دست دختره را گرفت و همراهش سمته مبل قدم برداشتن درست دا کیونگ را کنار جونکوک نشوند و بعد از نشست کنار همسرش روبه ات کرد و گفت....... جوهیوک: امروز صبح صدا شما تا کله عمارت پخش میشد
دخترک با حالت خجالت زده به زمین خیره شد تنها کاری که کرد نزدیک شدن به جونکوک بود و آروم سرش را روی شانه اش گذاشت تا می‌توانست خودش را مخفی میکرد جونکوک با لحن پرو ای گفت
جونکوک: اصلا به شما چه عشق خودمه همسر منه ربطش به شما چیه
دا کیونگ لبخندی زد و گفت
دا کیونگ: آره زن داداش از خجالت رو مبل آب شد
جونکوک دستش را روی گونه دخترک گذاشت و با اخم گفت....... جونکوک: فراری منو اذیت نکنید
های
ببخشید بخاطر چشم هام نیاز به استراحت داشتم ولی کای دمش گرم نباشه آخه شما رو منتظر گذاشته بود
دیدگاه ها (۸)

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۴۲…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷدخترک ناگهانی دردی شکم...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۴۳…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷدکتر : بفرمایید شما با...

( بوسه دردناک )پارت ۲۶آنلی نگاهی به دخترش انداخت بلافاصله لب...

( بوسه دردناک )پارت ۲۵تهیونگ روی یک پا نشسته و با انگشت اشار...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط