I love you...
I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:25(113)
(ویو:یهجین)
امشب دوباره این دوتا پسره ی
احمق،نتونستن سختی ها رو تحمل
کنن،دوباره رفتن مست کنن.
آه خدایا منو بکش تا راحت بشم.
من و بکش تا نخوام دوباره گوش این
مردک رو بگیرم تا از اون محلی که،ازش
هزار جور کثافت میباره،بخوام بکشمش بیرون!
پس بدون اینکه معطل راننده بشم،سوار
ماشین شدم،و به سمت اون بار
لعنتی،حرکت کردم.
خدا میدونه که الان با کی هست و داره
چی کار میکنه؟و چه کوفتی میخوره؟
با کدوم خری اونجا گیر کرده؟
وای جونگکوک وایییییییی!
بچه بگیرمت جوری میزنمت...
جوری میزنمت که صدا سگ بدی!
فقط خدا میدونه که با چه سرعتی به
چه سرعتی به اون سگدونی رسیدم!
از ماشین پیدا شدم،از بس که از دست
این توله سگ،عصبانی بودم،انگار بدنم
آتیش گرفته بود،و با هرقدمم،اونجا شروع
میکرد به آتیش گرفتن.
هیچکس جرعت نزدیک شدن،بهم نداشت.
صدای موسیقی،نورهای رنگی رو مخ تا
بیرون میومد.
با سرعت از پله ها،رفتم پایین...
همینکه رسیدم به سالن لعنتی که پر از
دختر پسرای ول بود...
نگاهم رو هی چرخوندم هی چرخوندم تا
اون پدرسگ رو دیدم...
تهیونگ هم پیشش بود🤯🤯🤯!
دیگه درجهی جوشش خونم،به هزار رسیده بود.
رفتم از گوششون،گرفتمشون...
و کشوندمشون.
تا چیزی هم میگفتن،دوتا چی بهشون میگفتم.
پسرای ول.
بردمشون بالا،و بعد از باز کردن در ماشین،
انداختمشون تو ماشین و در رو بستم.
خودم هم نشستم پشت ماشین و شروع کردم به رانندگی.
وسط راه هم هی غر میزدم و بهشون چی میگفتم.
بعد از گذر ربع ساعت،رسیدیم به عمارت.
بعد از باز شدن در عمارت،توسط بادیگارها،با ماشین وارد حیاط شدم.
بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم،برگشتم به سمتشون:
یهجین:هی رسی...
که حرفم با دیدن اینکه جفتشون خوابیدن،قطع شد...
الان که جونگکوک رو دیدم،دیدم که بعد از چند وقت که از مردن یاقوت گذشته بود،خواب راحت به چشماش اومده بود...
امیدوارم که،عاشق نشه...
چون یه حسی دارم که میگه،یاقوت برمیگرده.
که با ضربهی شیشه توسط هانسوک،به سمت شیشه،برگشتم.
نگاهش تیره،و نافذ بود...
و میگفت که برگرد تو عمارت.
من اون رو میشناسم.
یعنی اتفاق مهمی داره میوفته.
برای همین از ماشین،پیاده شدم و اون دوتارو تو ماشین تنها گذاشتم،و اومدم بیرون.
هانسوک،با گذاشتن دستش پشت کمرم،هدایتم کرد به سمت اتاق کارش...
بعد از گذشت دو دقیقه،وارد اتاق کار شدیم،و وقتی که وارد اتاق کار شدیم،در رو بست.
من رو،رو پای خودش نشوند رو صندلی...
دستش رو دور کمرم حلقه کردم،و چشماش و تو چشمام،چرخوند...
میدونستم که یه اتفاقی افتاده،و باعث نگرانیش شده...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:25(113)
(ویو:یهجین)
امشب دوباره این دوتا پسره ی
احمق،نتونستن سختی ها رو تحمل
کنن،دوباره رفتن مست کنن.
آه خدایا منو بکش تا راحت بشم.
من و بکش تا نخوام دوباره گوش این
مردک رو بگیرم تا از اون محلی که،ازش
هزار جور کثافت میباره،بخوام بکشمش بیرون!
پس بدون اینکه معطل راننده بشم،سوار
ماشین شدم،و به سمت اون بار
لعنتی،حرکت کردم.
خدا میدونه که الان با کی هست و داره
چی کار میکنه؟و چه کوفتی میخوره؟
با کدوم خری اونجا گیر کرده؟
وای جونگکوک وایییییییی!
بچه بگیرمت جوری میزنمت...
جوری میزنمت که صدا سگ بدی!
فقط خدا میدونه که با چه سرعتی به
چه سرعتی به اون سگدونی رسیدم!
از ماشین پیدا شدم،از بس که از دست
این توله سگ،عصبانی بودم،انگار بدنم
آتیش گرفته بود،و با هرقدمم،اونجا شروع
میکرد به آتیش گرفتن.
هیچکس جرعت نزدیک شدن،بهم نداشت.
صدای موسیقی،نورهای رنگی رو مخ تا
بیرون میومد.
با سرعت از پله ها،رفتم پایین...
همینکه رسیدم به سالن لعنتی که پر از
دختر پسرای ول بود...
نگاهم رو هی چرخوندم هی چرخوندم تا
اون پدرسگ رو دیدم...
تهیونگ هم پیشش بود🤯🤯🤯!
دیگه درجهی جوشش خونم،به هزار رسیده بود.
رفتم از گوششون،گرفتمشون...
و کشوندمشون.
تا چیزی هم میگفتن،دوتا چی بهشون میگفتم.
پسرای ول.
بردمشون بالا،و بعد از باز کردن در ماشین،
انداختمشون تو ماشین و در رو بستم.
خودم هم نشستم پشت ماشین و شروع کردم به رانندگی.
وسط راه هم هی غر میزدم و بهشون چی میگفتم.
بعد از گذر ربع ساعت،رسیدیم به عمارت.
بعد از باز شدن در عمارت،توسط بادیگارها،با ماشین وارد حیاط شدم.
بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم،برگشتم به سمتشون:
یهجین:هی رسی...
که حرفم با دیدن اینکه جفتشون خوابیدن،قطع شد...
الان که جونگکوک رو دیدم،دیدم که بعد از چند وقت که از مردن یاقوت گذشته بود،خواب راحت به چشماش اومده بود...
امیدوارم که،عاشق نشه...
چون یه حسی دارم که میگه،یاقوت برمیگرده.
که با ضربهی شیشه توسط هانسوک،به سمت شیشه،برگشتم.
نگاهش تیره،و نافذ بود...
و میگفت که برگرد تو عمارت.
من اون رو میشناسم.
یعنی اتفاق مهمی داره میوفته.
برای همین از ماشین،پیاده شدم و اون دوتارو تو ماشین تنها گذاشتم،و اومدم بیرون.
هانسوک،با گذاشتن دستش پشت کمرم،هدایتم کرد به سمت اتاق کارش...
بعد از گذشت دو دقیقه،وارد اتاق کار شدیم،و وقتی که وارد اتاق کار شدیم،در رو بست.
من رو،رو پای خودش نشوند رو صندلی...
دستش رو دور کمرم حلقه کردم،و چشماش و تو چشمام،چرخوند...
میدونستم که یه اتفاقی افتاده،و باعث نگرانیش شده...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۳۶۴
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط