PT/4
PT/4
ات با ترید سرشو تکون داد و رفتن نشستن روی مبل و خدمتکار براشون چای اورد
ات با زور و لبخند چای رو خورد چون سوآ گفته بود یکی از قوانین اینه که مردا دخترای ایرادگیر رو دوست ندارن
ات تمام مدت سعی داشت با وقار اروم و باهوش کم حرف باشه و موفقم بود یه صحبت خیلی کسل کننده و با کوک داشتن بیشتر یه جمله کوک می گفت ات هم با چند کلمه کوتاه جواب می داد در صورتی که برای هر کدوم از اون یه جمله ها می تونست یک ساعت صحبت کنه
رفته رفته اعصابش خورد شده بود ولی دیگه وقت رفتن بود و قرارشون فقط عصرانه بود در حد یه ملاقات کوچیک
کوک با لبخند مهربون
« ات برای شام هم بمون »
ات لبخند مودبی زد
« یه دختر باید تا وقتی ازدواج نکرده شام خونه پدر مادرش بخوره بعدشم فقط با شوهرش »
کوک سرشو تکون داد
و ات هم داشت توی دلش خودشو به هفتاد تکیه مساوی تقسیم میکرد که این چه چرت پرتی بود گفته و از خداش بوده با کراشش شام بخوره و گند زده بود
و وقت خداحافظی بود کوک برای بدرقش همراهیش می کرد دم در ساختمون بودن که دوباره سگه داشت بهشون نزدیک می شد اما این بار دورتر ایستاد ات سریع پشت کوک سنگر گرفت
ات با حرص گفت :
« فکر کنم با من مشکل داره »
کوک جدی گفت :
« مشکل از توئه »
ات با ناباآوری نگاش کرد چند ثانیه طول کشید تا مطمعن بشه درست شنیده و گفت
« چی؟!....»
کوک زد زیر خنده
«شوخی کردم »
ات اخم ریزی کرد چشم قورهٔ بامزه ای و براش رفت
« خیلی بی نمکی ....اه »
کوک با لبخند
« می دونم »
ات دوست داشت سر به تن کوک نباشه و داشت کم کم از کراش زدنش پشیمون میشد کوک خیلی اعصاب خورد کن بود هعی حرصش می داد ولی فهمیده بود یه چیزی تو کوک عجیبه براش خیلی شبیه برادرش بود واسه همین مشکوک شده بود
کوک
« با کی می خوای بری ؟ »
ات با لبخند نازش
« زنگ می زنم به داداشم اگه رو مودش باشه میاد اگرم نه با تاکسی می رم »
کوک
«می خوای من برسونمت ؟ »
ات از ایده کوک خیلی خوشش اومد چی می تونه بهتر از این باشه که کراشت تو رو برسونه خونه اما خجالت می کشید که سریع قبول کنه پس با لبخند گفت
« نه ممنون زنگ می زنم داداشم »
کوک
« اگه داداشت نیومد من می رسونمت با تاکسی خطرناکه »
ات لبخند ساده ای زد ولی پراونه های قلبش ازاد شد و تو دلش گفت چه جنتلمنه زنگ زد به یونگی ولی از تمام وجودش می خواست اون تلفنشو جواب نده یا بگه حال نداره بیاد
بوق اول خورد
ات توی ذهنش :«ترو خدا ور ندار »
بوق دوم
ات:« بوق دوم شد دیگه جواب نمی ده »
بوق سوم که خورد جواب داد
ات اول یه شیبالی نصیب یونگی کرد بعد به پکر ترین شکل ممکن جواب سلامش رو داد
« سلام یونگیا ، میای دنبالم ؟ اومدم خونه دوستم »
یونگی با مهربونی
« اهوم لوکیشن رو بفرست »
ات تو ذهنش وقتی باید بیاد نمیاد وقتی نباید میاد
«باشه ، ممنون »
ات لوکیشن برای داداشش فرستاد اونم جواب داد نزدیک اونجاست و الان میرسه
کوک با مهربونی به ات گفت
« تا وقتی داداشت میاد بیا داخل »
ات اهی کشید و جواب داد
« گفتش نزدیکه الان می رسه ...»
که حرفش هنوز تموم نشده بود ماشین یونگی جلو پاش بود شیشه رو کشید پایین و با تعجب به کوک نگاه می کرد
ات حوصله اینو نداشت که بخواد بپرسه چرا یونگی اونطوری نگاه میکنه حسابی از دستش بابات این مهربونی یهوییش کلافه بود برگشت سمت کوک تا خداحافظی کنه که دید چشای درشته کراشش داره از کاسه در میاد از تعجب
علارقم میل باطنیش بی حوصله پرسید
« شما دوتا چرا اینطوری همو نگاه می کنید ؟ »
یونگی پیش قدم شد نذاشت کوک حرف بزنه
« ات نگو که کوک دوستته ...»
ات ابرو بالا انداخت
«اهوم کوک دوستمه ، چرا ؟ اسمشو از کجا می دونی ؟»
یونگی دست کلافه ای به صورتش کشید و عصبی گفت
« ات سریع سوار شو و دیگه هم اجازه نداری ببینیش»
ات ناراحت و شک زده
« چرا ؟! »
یونگی
« سوار شو توضیح می دم »
ات تا حالا یونگی رو اینقدر جدی و ترسناک ندیده بود لرزی به بدنش افتاد و سریع کاری که گفته بود انجام داد
و تا ات سوار شد یونگی تخت گاز تا خونه رفت و معلوم بود چقدر عصبیه دم در خونه وایساد چند لحظه چیزی نگفت بعد انگار اروم تر شد تمام مدت ات مثل بچه ای که دعواش کردن اروم تو خودش جمع شده بود و هیچی نگفته بود
یونگی با نرمی و نگرانی :
« کوک باهات کاری که نکرد ؟!»
ات با گیچی نمی تونست منظور یونگی رو از این سوال بفهمه
« چیکار ؟ ..»
یونگی نفس راحتی کشید
« خب پس کاری نکرده ، چند وقته میشناسیش ؟ رابطه ات باهاش چیه ؟ فقط دوستشی ؟ »
ات سعی داشت بفهمه چی یونگی رو اینقدر بهم ریخته و چی توی فکرش میگذره و چرا داره این سوال ها رو می پرسه...ـ
ات با ترید سرشو تکون داد و رفتن نشستن روی مبل و خدمتکار براشون چای اورد
ات با زور و لبخند چای رو خورد چون سوآ گفته بود یکی از قوانین اینه که مردا دخترای ایرادگیر رو دوست ندارن
ات تمام مدت سعی داشت با وقار اروم و باهوش کم حرف باشه و موفقم بود یه صحبت خیلی کسل کننده و با کوک داشتن بیشتر یه جمله کوک می گفت ات هم با چند کلمه کوتاه جواب می داد در صورتی که برای هر کدوم از اون یه جمله ها می تونست یک ساعت صحبت کنه
رفته رفته اعصابش خورد شده بود ولی دیگه وقت رفتن بود و قرارشون فقط عصرانه بود در حد یه ملاقات کوچیک
کوک با لبخند مهربون
« ات برای شام هم بمون »
ات لبخند مودبی زد
« یه دختر باید تا وقتی ازدواج نکرده شام خونه پدر مادرش بخوره بعدشم فقط با شوهرش »
کوک سرشو تکون داد
و ات هم داشت توی دلش خودشو به هفتاد تکیه مساوی تقسیم میکرد که این چه چرت پرتی بود گفته و از خداش بوده با کراشش شام بخوره و گند زده بود
و وقت خداحافظی بود کوک برای بدرقش همراهیش می کرد دم در ساختمون بودن که دوباره سگه داشت بهشون نزدیک می شد اما این بار دورتر ایستاد ات سریع پشت کوک سنگر گرفت
ات با حرص گفت :
« فکر کنم با من مشکل داره »
کوک جدی گفت :
« مشکل از توئه »
ات با ناباآوری نگاش کرد چند ثانیه طول کشید تا مطمعن بشه درست شنیده و گفت
« چی؟!....»
کوک زد زیر خنده
«شوخی کردم »
ات اخم ریزی کرد چشم قورهٔ بامزه ای و براش رفت
« خیلی بی نمکی ....اه »
کوک با لبخند
« می دونم »
ات دوست داشت سر به تن کوک نباشه و داشت کم کم از کراش زدنش پشیمون میشد کوک خیلی اعصاب خورد کن بود هعی حرصش می داد ولی فهمیده بود یه چیزی تو کوک عجیبه براش خیلی شبیه برادرش بود واسه همین مشکوک شده بود
کوک
« با کی می خوای بری ؟ »
ات با لبخند نازش
« زنگ می زنم به داداشم اگه رو مودش باشه میاد اگرم نه با تاکسی می رم »
کوک
«می خوای من برسونمت ؟ »
ات از ایده کوک خیلی خوشش اومد چی می تونه بهتر از این باشه که کراشت تو رو برسونه خونه اما خجالت می کشید که سریع قبول کنه پس با لبخند گفت
« نه ممنون زنگ می زنم داداشم »
کوک
« اگه داداشت نیومد من می رسونمت با تاکسی خطرناکه »
ات لبخند ساده ای زد ولی پراونه های قلبش ازاد شد و تو دلش گفت چه جنتلمنه زنگ زد به یونگی ولی از تمام وجودش می خواست اون تلفنشو جواب نده یا بگه حال نداره بیاد
بوق اول خورد
ات توی ذهنش :«ترو خدا ور ندار »
بوق دوم
ات:« بوق دوم شد دیگه جواب نمی ده »
بوق سوم که خورد جواب داد
ات اول یه شیبالی نصیب یونگی کرد بعد به پکر ترین شکل ممکن جواب سلامش رو داد
« سلام یونگیا ، میای دنبالم ؟ اومدم خونه دوستم »
یونگی با مهربونی
« اهوم لوکیشن رو بفرست »
ات تو ذهنش وقتی باید بیاد نمیاد وقتی نباید میاد
«باشه ، ممنون »
ات لوکیشن برای داداشش فرستاد اونم جواب داد نزدیک اونجاست و الان میرسه
کوک با مهربونی به ات گفت
« تا وقتی داداشت میاد بیا داخل »
ات اهی کشید و جواب داد
« گفتش نزدیکه الان می رسه ...»
که حرفش هنوز تموم نشده بود ماشین یونگی جلو پاش بود شیشه رو کشید پایین و با تعجب به کوک نگاه می کرد
ات حوصله اینو نداشت که بخواد بپرسه چرا یونگی اونطوری نگاه میکنه حسابی از دستش بابات این مهربونی یهوییش کلافه بود برگشت سمت کوک تا خداحافظی کنه که دید چشای درشته کراشش داره از کاسه در میاد از تعجب
علارقم میل باطنیش بی حوصله پرسید
« شما دوتا چرا اینطوری همو نگاه می کنید ؟ »
یونگی پیش قدم شد نذاشت کوک حرف بزنه
« ات نگو که کوک دوستته ...»
ات ابرو بالا انداخت
«اهوم کوک دوستمه ، چرا ؟ اسمشو از کجا می دونی ؟»
یونگی دست کلافه ای به صورتش کشید و عصبی گفت
« ات سریع سوار شو و دیگه هم اجازه نداری ببینیش»
ات ناراحت و شک زده
« چرا ؟! »
یونگی
« سوار شو توضیح می دم »
ات تا حالا یونگی رو اینقدر جدی و ترسناک ندیده بود لرزی به بدنش افتاد و سریع کاری که گفته بود انجام داد
و تا ات سوار شد یونگی تخت گاز تا خونه رفت و معلوم بود چقدر عصبیه دم در خونه وایساد چند لحظه چیزی نگفت بعد انگار اروم تر شد تمام مدت ات مثل بچه ای که دعواش کردن اروم تو خودش جمع شده بود و هیچی نگفته بود
یونگی با نرمی و نگرانی :
« کوک باهات کاری که نکرد ؟!»
ات با گیچی نمی تونست منظور یونگی رو از این سوال بفهمه
« چیکار ؟ ..»
یونگی نفس راحتی کشید
« خب پس کاری نکرده ، چند وقته میشناسیش ؟ رابطه ات باهاش چیه ؟ فقط دوستشی ؟ »
ات سعی داشت بفهمه چی یونگی رو اینقدر بهم ریخته و چی توی فکرش میگذره و چرا داره این سوال ها رو می پرسه...ـ
- ۷۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط