{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اگر چه سهم من از روزگار ناچیز است

اگر چه سهم من از روزگار ناچیز است
من آن گلم که دلم از بهار لبریز است

زمان سبز شدن نیست،ای شکوفه ی سیب
به راز بسته بیاندیش فصل پاییز است

فقط به سرخی خورشید اشک می ریزی؟
غروب خاطر عشاق هم غم انگیز است

شبی که تکیه به من داد ریشه ها گفتند:
از این تبر بگذر شرط عقل پرهیز است

همیشه لحظه ی دیدار خواب می مانیم
وگرنه عشق در این ماجرا سحر خیز است...
دیدگاه ها (۱)

حال من خوب است ، اما گر چه بیمارم کمیعاشقی را دوست دارم، گر ...

الهی!...کجا این دل شکسته را جز نگاه تو درمانیست!؟و کجا این د...

خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای توحیف که مانده پیش من، خا...

ما ز جـام دوست ، مستی میکنیمخویش را فـارغ ز هستی میک...

اگر چه سهم من از روزگار ناچیز استمن آن گلم که دلم از بهار لب...

راز شاعر شدنم عشقِ غزل‌خیزِ تو بودکاسه‌ی صبرِ دلم یکسره لبری...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

راز شاعر شدنم عشق غزل خیز تو بود...کاسه صبر دلم یکسره لبریز ...

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بودکاسه ی صبر دلم ، یکسره لبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط