{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب ی داستانی رو که قبلاً نوشتم رو می‌زارم البته داخل پس

خب ی داستانی رو که قبلاً نوشتم رو می‌زارم البته داخل پست های قبلی ی توضیحی دادم
امید وارم خوشتون بیاد
البته متن پسترس خرابه

خانه ای که هرگز نداشتم
پارت ۱

•|دید نویسنده|•

شیزوکو دختری شانزده ساله بود دختری که رنگ موهایش سیاه و چشمای قوه‌ی روشن و قدی حدود 164 داشت که از وقتی چشم باز کرده بود داخل پرورشگاه زندگی میکرد روزهایش بی دلیل داخل سکوت میگذشت دیگه هیچکس برایش مهم نبود نه دوستی داشت نه به دنبال پیدا کردن دوست بود همه اون رو دختری سرد و بی احساس میشناختن

•|دید شیزوکو|•

صبح شده بود عجب شب مزخرفی بود باز دوباره قراره نگاه های سرد بقیه رو تحمل کنم لباس های فرم مدرسه رو پوشیدم برای اینکه از صداهای بقیه دور بشم هندزفری هام رو گذاشتم توی گوشم و رفتم صبحانه بردارم مثل همیشه همه بهم نگاه میکردن انگار یه هیولا بینشون راه میرفت هیچ اهمیتی بهشون ندادم و رفتم سراغ کار خودم همیشه تنها بودم این تنهایی رو دوست داشتم حداقل کسی با صداهاش اعصابم رو خرد نمیکرد ولی نگاه های بقیه و پچ پچ هاشون هیچ وقت تموم نمیشد باید دیگه میرفتم مدرسه کیفم رو روی شونم انداختم و از پرورشگاه بیرون زدم هندزفری هنوز توی گوشم بود چند دقیقه بعد به مدرسه رسیدم داخل مدرسه انگار همه ازم میترسیدن هیچکس بهم اهمیت نمیداد و منم همینو دوست داشتم آروم وارد کلاس شدم و مثل همیشه آخر کلاس کنار پنجره نشستم بالاخره زنگ تفریح خورد بالاخره این کلاس کوفتی تموم شد طبق عادت همیشگی یه نوشیدنی و یه تیکه کیک از بوفه خریدم و راه افتادم سمت پشت بوم اونجا تنها جایی بود که کسی مزاحمم نمیشد نه سر و صدای بقیه بود نه نگاه های سنگینشون فقط سکوت بود و باد آرومی که میوزید ناگهان صدای چند نفر از پشت سرم اومد

پسر قلدر
هعیی دختر یخی

شیزوکو

بازم این سه تا احمق جالب بود بیشتر بچه های مدرسه ازم میترسیدن جز این سه نفر همیشه سعی میکردن یه جوری ضایعم کنن ولی هیچ وقت موفق نمیشدن آروم یه گاز از کیک زدم و حتی برنگشتم نگاشون کنم
پسر قلدر
اوه اوه ببینید بازم داره مثل مجسمه رفتار میکنه
پسر دوم
نکنه لال شده
پسر سوم
یا شاید خودش فکر میکنه از همه بالاتره

که ناگهان یکی از اونا دستش رو روی شونم گذاشت و سعی کرد منو هل بده ولی فقط یه قدم عقب رفتم و تعادلم رو حفظ کردم آروم دستش رو از روی شونم کنار زدم
شیزوکو
دستت رو از روم بردار
پسر قلدر
هه بالاخره زبون باز کردی دختر یخی

یکی دیگه از اونا با عصبانیت محکم تر هلم داد چند قدم به عقب برداشتم تا خواستم تعادلم رو حفظ کنم پاهام به لبه پشت بوم رسید برای چند ثانیه همه چیز متوقف شد
پسر سوم
وای صبر کن
دستش رو سمتم دراز کرد ولی دیگه دیر شده بود تعادلم رو از دست دادم بدنم از لبه پشت بوم جدا شد فقط صدای باد رو میشنیدم آسمون آروم آروم از جلوی چشمام دور میشد هیچ ترسی نداشتم هیچ حسرتی هم نداشتم شاید چون هیچ وقت چیزی نداشتم که از دستش بدم فقط یه فکر از ذهنم رد شد شاید این پایان اون زندگی مزخرف باشه بعد همه جا تاریک شد۰
دیدگاه ها (۰)

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۶چند ماه بعدیوناباورم نمی‌شدفقط چن...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۵یوناچند هفته از زندگی کردنم کنار ...

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. اون فقط مال منهمعرفی فیکشخصیت ها: تهیون...

حق باشه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط