یک شب غمی بر دلم بود،
یک شب غمی بر دلم بود،
فکر میکردم وقتی فردا شود آن غم خواهد رفت، اما نرفت،
یاد گرفتم با آن غم زندگی کنم، با آن غم چای خوردم، قدم زدم،
خندیدم، گریستم، و اما آن غم نرفت، سفت مرا چسبیده بود،
انگار که او هم فهمیده بود آغوشی میخواهم،
که سالهاست مرا این چنین سخت در آغوش گرفته.
فکر میکردم وقتی فردا شود آن غم خواهد رفت، اما نرفت،
یاد گرفتم با آن غم زندگی کنم، با آن غم چای خوردم، قدم زدم،
خندیدم، گریستم، و اما آن غم نرفت، سفت مرا چسبیده بود،
انگار که او هم فهمیده بود آغوشی میخواهم،
که سالهاست مرا این چنین سخت در آغوش گرفته.
- ۲.۹k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط