{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب غمی بر دلم بود،

یک شب غمی بر دلم بود،
فکر‌ می‌کردم وقتی فردا شود آن غم خواهد رفت، اما نرفت،‌
یاد گرفتم با آن غم زندگی کنم، با آن غم چای خوردم، قدم زدم،
خندیدم، گریستم، و اما آن غم نرفت، سفت مرا چسبیده بود،
انگار که او هم فهمیده بود آغوشی می‌خواهم،
که سالهاست مرا این چنین سخت در آغوش گرفته.
دیدگاه ها (۰)

«دوستان عزیزم،نوشتن این متن برای من اصلاً ساده نیست. انگار م...

همه دغدغه‌ها و ترسهای یه رابطه رو الن دوباتن مثل یه معجزه در...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 182♡⁠。⁠)⁩سر جون...

«قرار نبود عاشقت بشم» | تک‌پارتی جونکوک 🖤از همون روز اول با ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط