پارت
پارت4
اعضا کارشون تموم نشد بود و لی خیلی خسته شده بودن
و اومدن و هرکودوم یجا افتادن
کوک: یونا بیا گیریممو پاک کن
یونا رفتم و کن صورتشو با مواد پاک کردم
کوک: ممنونم
یونا: 🙂
اقای چو: بچه ها دستور از بالا امده میگن باید تا صبح بمونید هم تمرین کنید و ادامه ی ویدیو رو بگیرید
پسرا همشون باشون باهم: واییی نه
اقای چو : مجبوریم یونا و تمام بچه های پشت صحنه باید بمونن
بچه ها پشت صحنه همه باهم: چشم
اقای چو: الان ساعت3 هست تا ساعت5 استراحت کنید مثا حمام غذا و خواب تا بعد ادامه بدیم
پسرا: باشه
اقای چو: یونا تو خبی انگار رنگت پریده میخوای چیزی بخوری
همه نگاهشون رفت روی یونا
یونا: نه مرسی من خوبم
اقای چو: باشه پسرا غذا ها رسید بیاید غذا بخورید دخترا شما ها هم بیاید
یونا: من نمیخوام میل ندارم
اقای چو: اخه انجوری نمیشه که معلومه حالت خوب نیست اصلا از صبح چیزی خورید
یونا: بجز قهوه هیچی و لی میل ندارم مرسی
اقای چو: باشه هر جور راحتی
پسرا خواب بودن و جونگ کوک حمام بود
داشتم پشت صحنه رو تمیز میکردم واقعا خسته بودم مریض وپریودم بودم معدم هم خالی بود ولی حالم خوب بود
کوک امد لباس پوشید و رفت نشست و سرش تو گوشی بود که یهو صدا شکستن یه چیزی اومد و همه بیدار شدن و رفتن سمت اون صدا
یونا داشتم تمیز میکردم که یهو یه یه ظرف از دستم افتاد و شکست و یه تیکه خیلی بزرگ رفت تو دستم و خیلی عمیق برید
و اصلا هواسم به دستم نبود که داشت شدید خون میومد
و سریع نشستم تا شیشه ها رو جمع کنم که یه شیشه دیگه رفت تو دستم که نفهمیدم کی اشکام شروع به ریختن کرد
اقای چو اومد: وای یونا چیشده گریه نکن عیب نداره وای یونا دستت
یونا: عه دستم ددستم
اقای چون: اروم پاشو برو رو صندلی بشین و اروم باش من شیشه هارو حمع میکنم کوک دستشو ببند
کوک: اوکی
کوک ات رو برد شیشه رو از دستش در اورد و بعد ضد عفونی کرد و چسب زد
یونا: مرسی
کوک: خواهس
یونا: اقای چو واقعا ببخشید
اقای چو: مهم نیست تموم شد دیگه نگران نباش
پسرا پاشید وقت تمومه
کوک: یونا بیا گیریممو انجام
بعد از انحام گریم ساعت5:30 بود که داشتم پرارو نگاه میکردم
که داشتن دنس میرفتن که نفهمیدم که چیشد از هوش رفتم
به هوش اومدم دیدم یع جای نا اشنا هستم
داشتم بلند میشدم که دیدم در باز سد و کوک اوند تو
کوک: عه بیدار شدی پاشو یچی بخور
یونا: من چم شده
کوک: به دلیل مریضی و هیچی نخوردن تو کمپانی غش کردی
یونا: وای ببخشید من دیگه میرم خدا حافظ
کوک: خب باشه ولی حتما یچیزی بخور
1ماه بعد.........
کوک
دختر با مزه ای بود داشت تو دلم جا باز میکرد کارشم خوب بود هعییی این چیه من دارم میگم من یه ایدلم ارمیا بفهمین زندمون نمیزارن بیخیال
یونا
من ارمیم کوک رو خیلی دوسش دارم ولی خب
هیچی
پاشدم رفتم اماده شدم رفتم
ادامه پارت بعد
اعضا کارشون تموم نشد بود و لی خیلی خسته شده بودن
و اومدن و هرکودوم یجا افتادن
کوک: یونا بیا گیریممو پاک کن
یونا رفتم و کن صورتشو با مواد پاک کردم
کوک: ممنونم
یونا: 🙂
اقای چو: بچه ها دستور از بالا امده میگن باید تا صبح بمونید هم تمرین کنید و ادامه ی ویدیو رو بگیرید
پسرا همشون باشون باهم: واییی نه
اقای چو : مجبوریم یونا و تمام بچه های پشت صحنه باید بمونن
بچه ها پشت صحنه همه باهم: چشم
اقای چو: الان ساعت3 هست تا ساعت5 استراحت کنید مثا حمام غذا و خواب تا بعد ادامه بدیم
پسرا: باشه
اقای چو: یونا تو خبی انگار رنگت پریده میخوای چیزی بخوری
همه نگاهشون رفت روی یونا
یونا: نه مرسی من خوبم
اقای چو: باشه پسرا غذا ها رسید بیاید غذا بخورید دخترا شما ها هم بیاید
یونا: من نمیخوام میل ندارم
اقای چو: اخه انجوری نمیشه که معلومه حالت خوب نیست اصلا از صبح چیزی خورید
یونا: بجز قهوه هیچی و لی میل ندارم مرسی
اقای چو: باشه هر جور راحتی
پسرا خواب بودن و جونگ کوک حمام بود
داشتم پشت صحنه رو تمیز میکردم واقعا خسته بودم مریض وپریودم بودم معدم هم خالی بود ولی حالم خوب بود
کوک امد لباس پوشید و رفت نشست و سرش تو گوشی بود که یهو صدا شکستن یه چیزی اومد و همه بیدار شدن و رفتن سمت اون صدا
یونا داشتم تمیز میکردم که یهو یه یه ظرف از دستم افتاد و شکست و یه تیکه خیلی بزرگ رفت تو دستم و خیلی عمیق برید
و اصلا هواسم به دستم نبود که داشت شدید خون میومد
و سریع نشستم تا شیشه ها رو جمع کنم که یه شیشه دیگه رفت تو دستم که نفهمیدم کی اشکام شروع به ریختن کرد
اقای چو اومد: وای یونا چیشده گریه نکن عیب نداره وای یونا دستت
یونا: عه دستم ددستم
اقای چون: اروم پاشو برو رو صندلی بشین و اروم باش من شیشه هارو حمع میکنم کوک دستشو ببند
کوک: اوکی
کوک ات رو برد شیشه رو از دستش در اورد و بعد ضد عفونی کرد و چسب زد
یونا: مرسی
کوک: خواهس
یونا: اقای چو واقعا ببخشید
اقای چو: مهم نیست تموم شد دیگه نگران نباش
پسرا پاشید وقت تمومه
کوک: یونا بیا گیریممو انجام
بعد از انحام گریم ساعت5:30 بود که داشتم پرارو نگاه میکردم
که داشتن دنس میرفتن که نفهمیدم که چیشد از هوش رفتم
به هوش اومدم دیدم یع جای نا اشنا هستم
داشتم بلند میشدم که دیدم در باز سد و کوک اوند تو
کوک: عه بیدار شدی پاشو یچی بخور
یونا: من چم شده
کوک: به دلیل مریضی و هیچی نخوردن تو کمپانی غش کردی
یونا: وای ببخشید من دیگه میرم خدا حافظ
کوک: خب باشه ولی حتما یچیزی بخور
1ماه بعد.........
کوک
دختر با مزه ای بود داشت تو دلم جا باز میکرد کارشم خوب بود هعییی این چیه من دارم میگم من یه ایدلم ارمیا بفهمین زندمون نمیزارن بیخیال
یونا
من ارمیم کوک رو خیلی دوسش دارم ولی خب
هیچی
پاشدم رفتم اماده شدم رفتم
ادامه پارت بعد
- ۲۱۷
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط