حتما بخونید
حتما بخونید
گوینده داستان: امیر حسین ارمان
کودکی که اماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید
اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟🌎
خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد👩 👶
اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه
گفت:اما من اینجا در بهشت کاری جز خندین و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند🙂
خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ی تو برایت اواز میخواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق اورا احساس خواهی کردو شاد خواهی بود🙂
کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان ان هارا نمیدانم؟📝
خدا گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد👶
کودک با ناراحتی گفت: وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟🗣
خداوند پاسخ داد:فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی🙌
کودک سرش را برگرداند و پرسید؟
شنیدم در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟⛑
خدا او را نوازش کرد و گفت:
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی به قیمت جانش❤ ️
کودک با نگرانی ادامه داد:
اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شمارا ببینم دلگیر خواهم بود🙇
خداوند گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود💕
در ان هنگام بهشت ارام بود اما از زمین صداهایی شنیده میشد کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند👶
او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا اگر باید من همین حالا بروم لطفا نام فرشته من را بگویید👼
خدا گفت:نام فرشته ات مهم نیست به ارامی اورا ❤ ️مادر❤ ️ صدا کن
گوینده داستان: امیر حسین ارمان
کودکی که اماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید
اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟🌎
خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد👩 👶
اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه
گفت:اما من اینجا در بهشت کاری جز خندین و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند🙂
خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ی تو برایت اواز میخواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق اورا احساس خواهی کردو شاد خواهی بود🙂
کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان ان هارا نمیدانم؟📝
خدا گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد👶
کودک با ناراحتی گفت: وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟🗣
خداوند پاسخ داد:فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی🙌
کودک سرش را برگرداند و پرسید؟
شنیدم در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟⛑
خدا او را نوازش کرد و گفت:
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی به قیمت جانش❤ ️
کودک با نگرانی ادامه داد:
اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شمارا ببینم دلگیر خواهم بود🙇
خداوند گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود💕
در ان هنگام بهشت ارام بود اما از زمین صداهایی شنیده میشد کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند👶
او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا اگر باید من همین حالا بروم لطفا نام فرشته من را بگویید👼
خدا گفت:نام فرشته ات مهم نیست به ارامی اورا ❤ ️مادر❤ ️ صدا کن
- ۸.۱k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط