{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part27

part27

جیمین: ساعت ۱۰،یا میریم یا میندازنمون بیرون
ا.ت: خب وسایلتو جمع کن که بریم
ویو ا.ت
وسایلامونو جمع کردیم و از کتابخونه زدیم بیرون
ا.ت: الان به نظرت تاکسی گیرمون میاد؟
جیمین: میخوای پیاده بریم؟
ا.ت: عاممم خب اینجوری یکیمون باید تنها برگرده
جیمین: متوجه نشدی؟
ا.ت: چی رو؟
جیمین: که خونه ی ما چند خونه بالاتر خونه ی شماست؟
ا.ت: جدی؟ تاحالا دقت نکرده بودم
جیمین: بریم؟
ا.ت: بریم
دست هم دیگه رو گرفتیم و رفتیم
توی راه بود که یهو نم نم بارون اومد
جیمین: ای بابا، بیا بریم اونور که خیس نشی
ا.ت: یعنی تو دوست نداری زیر بارون خیس بشی؟
جیمین: منکه مشکلی ندارم ولی تو مریض میشی
ا.ت: نه بابا چیزیم نمیشه
جیمین: ا.ت
ا.ت: بله؟
جیمین: من عاشقتم
و بعد از این حرف اومد نزدیکم و منو بوسید
تعجب کردم ولی همراهیش کردم
بعد از ۲ مبن که نفس کم اوردبم از هم جدا شدیم
یه تیکه از موهام که توی صورتم بود رو کنار زد
به لبخند بهش زدم و دوباره له راهمون ادامه دادیم
بین راه حرفی بینمون رد و بدل نشد و که رسیدبم به خونه ی ما
من تا کلید رو گذاستم توی در و درو باز کردم جیمین رسیده بود خونه
۳ تا خونه بالاتر
چطور متوجه نشده بودم؟
رفتم داخل خونه و دیدم همه ی چراغا خاموشن رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم
موهامو خشک کردم و رفتم پای گوشیم که جیمین پیام داد
پیام جیمین: خوابیدی؟
پیام ا.ت: نه هنوز بیدارم
پیام جیمین: بخواب، فردا هم باید بریم کتابخونه؟
پیام ا.ت: من میرم ولی تو لازم نیست بیای
پیام جیمین: خب منم باهات میام ساعت چند؟
پیام ا.ت: ساعت ۷
پیام جیمین: باشه، خوب بخوابی فرشته ی من
پیام ا.ت: توهم همینطور، شبت بخیر موچی
بعدش گوشی رو کنار گذاشتم
روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم
ساعت ۷ صبح بود که بیدار شدم رفتم بیرون از اتاقم و دیدم جیهوپ بیدار بود
جیهوپ: دیشب کی برگشتی؟
ا.ت: ساعت ۱۰ نیم
جیهوپ: با کی اومدی؟
ا.ت: با جیمین
جیهوپ: خب بیا صبحونه بخور
ا.ت: اومدم
رفتم دستشویی و بعدش صبحونه خوردم
ا.ت: راستی
جیهوپ: بله؟
ا.ت: میتونی برام یکاری کنی؟
جیهوپ: چیکار؟
ا.ت:....

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

part 28جیهوپ: چه کاری؟ ا.ت: پس فردا تولد جیمینه و میخوام امش...

part29پرش زمانی به ساعت ۵جیهوپ: آماده ای؟ ا.ت: یه لحظه وایسا...

art26ویو جیهوپاول جونگکوک رو ریوندم بعدش جیمین و توی راه خون...

part25جیمین: ببین ا.ت اون پسره اگه دوباره اذیتت کرد به پلیس ...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

رمان: قلب در تاریکی

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

نام رمان قلب در تاریکی

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط