{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش درد؛

کاش درد؛
آنقدر کوچک می شد
که پشت میز یک کافه می نشست
چای می خورد،
یه ساعتی نگاه می کرد
و با عجله می گفت :خدا حافظ
دیدگاه ها (۲)

شده توی یه جمع شلوغ ، وقتی ایستگاه دروازه دولت پیاده میشین ،...

مـــن..عاشـق نیـستـم..فقط گاهی حرف تو که میشود..دلم مـثل این...

تو از حالم چه می دانی! که من بغضی گلوزادمبه فریادم برس گاهی،...

ﻫﯿـــــــــــﭽکــــــــــﺲ ﺑﺮﺍﯾـــﺖ ﻧﻤﯽﻣــــــﺎﻧﺪ، ﺑﺎﻭﺭ ﮐـــ...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط