(دلنوشته ای از خودم،یک سال پیش این موقغ سال اینو نوشتم :)
(دلنوشته ای از خودم،یک سال پیش این موقغ سال اینو نوشتم :) )
صداے قدم هاے پاهايم را ميشنوم،اينجـــا سكوت مطلق پا بر جاستــــ ...!
صداے قدم هاے پاهايم را ميشنوم؛انگارے كہ روي اين كره ے زمين كسے جز مــَ ـــ ن و سايہ ي مــَ ـــ ن نيست...!
سايہ هاے سياه قدم هايم را ميبينم كہ نوكــــ پا نوكــــ پا بہ سمت صندلي خالے ميرود...!
اينجـــا سكوتـــ است...اينجـــا سياهـــ است...اينجـــا شبـــ است...!
اينجـــا فقط سراميكـــ هاے سفيد رنگے بہ دل ميزنند...!
روے صندلے مينشينم...
خودم را در آغوش مےگيرم...
دور تا دور سياهــ ...
رو بہ رويم بن بستـــــ...
پاهايم سست...
وجودم خسته از اميدهاے تكرارے...
دستهايم يخ زده اند...ديگر آن حرارت آتشين سابــــق را ندارند...
چشمهايم...همان نگاه هاے پر شور و هيجان...ديگر بہ كار هيچ دلے نمے آيند...
يك آن خودم را در آغوش مےگيرم...
روے سراميكـــــ هاے سفيد نگاه ميكنم...
سايہ ام با چہ لذتے مرا در آغوش گرفته!!!
صداے قدم هاے پاهايم را ميشنوم،اينجـــا سكوت مطلق پا بر جاستــــ ...!
صداے قدم هاے پاهايم را ميشنوم؛انگارے كہ روي اين كره ے زمين كسے جز مــَ ـــ ن و سايہ ي مــَ ـــ ن نيست...!
سايہ هاے سياه قدم هايم را ميبينم كہ نوكــــ پا نوكــــ پا بہ سمت صندلي خالے ميرود...!
اينجـــا سكوتـــ است...اينجـــا سياهـــ است...اينجـــا شبـــ است...!
اينجـــا فقط سراميكـــ هاے سفيد رنگے بہ دل ميزنند...!
روے صندلے مينشينم...
خودم را در آغوش مےگيرم...
دور تا دور سياهــ ...
رو بہ رويم بن بستـــــ...
پاهايم سست...
وجودم خسته از اميدهاے تكرارے...
دستهايم يخ زده اند...ديگر آن حرارت آتشين سابــــق را ندارند...
چشمهايم...همان نگاه هاے پر شور و هيجان...ديگر بہ كار هيچ دلے نمے آيند...
يك آن خودم را در آغوش مےگيرم...
روے سراميكـــــ هاے سفيد نگاه ميكنم...
سايہ ام با چہ لذتے مرا در آغوش گرفته!!!
- ۹۸۷
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط