دلبر مغرور من

˼‌ دلبر مغرور من ˹

#پارت37
...♥️....♥️....♥️....♥️....♥️....♥️....

به اصرار مامان لباسو پوشیدم خیلی تو تنم خوب بود و حسابی شیک بود نگاهی تو ایینه به خودم انداختم و رفتم پیش مامان

- واییی مامان دورت بگرده مثل یه تیکه ماه شدی

لبخند زورکی زدم و سریع از دست مامان فرار کردم و به اتاقم پناه بردم

حس خوبی به این ازدواج نداشتم اما حس و حال مخالفتم نبود فردا حتما اینکه نمیخام به درسم ادامه بدم رو با مامان در میون میزارم

- سیاوش

رها بگیر بخواب که فردا برمیگردیم

_نمیشد حالا یکم بیشتر بمونیم

نچ نمیشه حالا هم بگیر بخواب حوصله ندارم

_با حالت ناراحتی روشو به سمت دیگه ایی برد منم چشمامو بستم

چمدون هارو بیار بزار تو ماشین

_حالا نمیشد بیشتر بمونیم؟؟

نههههه بسه دیگه خستم کردی

_خب حالا چرا داد میزنی

وقتی رسیدیم تهران خیلی خسته بودم هم خسته جسمی و هم روحی حالم از زندگی بهم میخورد و واقعا نمیدونستم چه اتفاقی قراره برام بیوفته

کلید رو توی قفل چرخوندم و خسته و کوفته خودمو به تخت رسوندم و بیخیال همه چیز چشمامو بستم

- صنم

صبح بخیر مامان

- صبح توهم بخیر دختر قشنگم

عوممم مامان باید درباره یه چیزی باهات حرف بزنم

- چی

عوم چیزه یعنی من اها

- بگو دیگه جون به لبم کردی

دیگه نمیخام به درسم ادامه بدم و منتظر به مامان خیره شدم که ..
دیدگاه ها (۱)

˼‌ دلبر مغرور من ˹#پارت38...♥️....♥️....♥️....♥️....♥️....♥️...

˼‌ دلبر مغرور من ˹#پارت39...♥️....♥️....♥️....♥️....♥️....♥️...

˼‌ دلبر مغرور من ˹#پارت36...♥️....♥️....♥️....♥️....♥️....♥️...

˼‌ دلبر مغرور من ˹#پارت35...♥️....♥️....♥️....♥️....♥️....♥️...

رومان مافیایی پارت ۳ وارد امارت شدیم و ...٪چیشده چرا وایسادی...

کیوت ولی خشن پارت ۲۰تازه متوجه شدی چه خبره دستتو اوردی بالا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط