عشق خونین

عشق خونین 🩸

قسمت ۱۷

📍 مقر لونا – اتاق درمان

نورِ زرد ملایم فضا رو گرفته. کوک هنوز یه‌جورایی خمار از داروهاست. ولی بهتر از قبل. زخم پهلوش هنوز درد می‌کنه، اما می‌تونه بشینه. روی تخت نشسته، تکیه داده، و لونا – با اون لباس مشکیِ نظامی‌ش – روبروش وایساده، با یه جعبه بانداژ توی دستش.
لونا (با یه نگاه خاص و خنده‌ی کجی که تهش تیکه داره):
ــ «عجب سامورایی‌ای بودی اون شب… فقط یه مشکلی داشت. سامورایی‌ها معمولاً تیر نمی‌خورن، می‌زنن.»
کوک (لبخند کم‌رمق):
ــ «می‌خواستم ببینم تو بلد هستی پانسمان کنی یا نه. یه‌جورایی آزمایشی بود برات.»
لونا (چشم نازک می‌کنه):
ــ «خوبه فقط یه تیر خوردی. چون اگه از ساختمون پرت می‌شدی پایین، مجبور می‌شدم قلبتو عمل کنم. و من فقط یه چیزی از جیسو یاد گرفتم... باز کردن، نه بستن.»
کوک ریز می‌خنده و دستی به بانداژش می‌کشه.
کوک:
ــ «تو خیلی مهربونی لونا. درست مثل گرگی که قبل از گاز گرفتن لبخند می‌زنه.»
لونا (پشت چشماش نیمه‌خند):
ــ «تو هم خیلی باهوشی کوک. مخصوصاً وقتی وسط ساختمون دشمن وایمیستی و فریاد می‌زنی "لونا!" انگار دارن جایزه‌ی نجات دختر پادشاه می‌دن.»
کوک:
ــ «نمی‌دونستم اونقدر واست مهمم که هنوز صدای فریادم یادت مونده.»
لونا (بی‌وقفه):
ــ «نه... فقط صداهایی که رو مخم بره رو یادم می‌مونه.»
کوک یه نگاه معنادار بهش می‌ندازه، بعد چشم‌هاش می‌چرخه روی دستای لونا که داره پانسمان عوض می‌کنه.
کوک (زمزمه‌وار):
ــ «تو همیشه این‌قدر خوب بودی تو درد رسوندن و درمان کردن هم‌زمان؟»
لونا (با یه لبخند سرد):
ــ «هرکس بخواد کنار من بمونه، باید به درد کشیدن عادت کنه.»
کوک (آروم، ولی جدی):
ــ «پس خوش به حال من... انگار دارم بهش عادت می‌کنم.»
سکوت. اون سکوتی که نه سنگینه، نه ناراحت‌کننده، فقط پُر از یه کشش مخفی. لونا نگاهش رو از صورت کوک می‌دزده و مشغول جمع کردن وسایل می‌شه.
لونا (در حالی که از اتاق بیرون می‌ره):
ــ «ده دقیقه دیگه بیام و ببینم بلند شدی، شخصاً با تیر دوم ازت خداحافظی می‌کنم.»
کوک (بلندتر، با لبخند):
ــ «باشه... فقط قول بده باز خودت پانسمانم کنی.»
در بسته می‌شه. لونا پشت در وایمیسته. یه لحظه چشم‌هاشو می‌بنده. نفس عمیقی می‌کشه.
لونا (در دلش):
ــ «چرا این لعنتی داره کم‌کم می‌ره زیر پوستم؟»

🔥 پایان 🔥
دیدگاه ها (۲)

عشق خونین 🩸 قسمت ۱۸اتاق نیمه‌تاریک بود... نور زرد و ملایمی ا...

عشق خونین 🩸 ادامه ی قسمت ۱۸هر دو چند لحظه همدیگه رو نگاه کرد...

عشق خونین 🩸 قسمت ۱۶📍 در مقر لونا – یکی از اتاق‌های مخفی درما...

عشق خونین🩸ادامه ی قسمت ۱۵ما کوک، با آخرین قدرتش، یه گلوله به...

آدم های صبور..،یه خصوصیت عجیب دارن،بی نهایت لبخند می زنن ......

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

چند پارتی لینو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط