عشق خونین
عشق خونین 🩸
قسمت ۱۶
📍 در مقر لونا – یکی از اتاقهای مخفی درمانی
نور چراغهای کوچکِ سقفی به آرومی رو صورت رنگپریدهی کوک میتابه. نفساش سنگینه، خون هنوز از زیر بانداژ نازکی که روی پهلوشه، کمکم بیرون میزنه. لونا کنار تختش نشسته، آرنجشو روی زانو گذاشته و بهش خیره شده.
یه دستش روی بستهی یخِ کوچیکیه، یه دست دیگهش روی گوشی که چک میکنه پالسش پایدار باشه یا نه.
کوک (زمزمهوار، چشمهاش نیمهباز):
ــ «هی… دکتری…؟»
لونا بدون اینکه نگاهشو از روی صفحه برداره، آروم میگه:
ــ «نه…»
کوک (لبخند محوی):
ــ «خب پس چرا اینطوری مراقبمی؟»
لونا (با لحنی خشک ولی صدایی کمی لرزون):
ــ «از جیسو چیزای زیادی یاد گرفتم. هم پزشکی، هم بیرحمی.»
چند لحظه سکوت. صدای دستگاهی که پایش فشارخون رو میگیره. کوک یه ذره جابهجا میشه و صورتش از درد جمع میشه.
کوک:
ــ «مگه نمیخواستی هیچوقت به کسی وابسته نشی؟»
لونا (با یه نفس عمیق):
ــ «وابسته نیستم. فقط نمیذارم کسی که وسط ماموریت بهم کمک کرده، مثل یه تیکه گوشت له شه.»
کوک (لبخند میزنه):
ــ «یعنی من فقط یه “مأموریت”ام؟»
لونا سکوت میکنه. گوشی رو میذاره روی میز کوچیک کنارش. بلند میشه، به کابینت کوچیکی سمت چپ اتاق میره و یه شیشهی کوچیک در میاره.
لونا (در حالی که سرنگ رو آماده میکنه):
ــ «تو یه دردسری، جعون جونگ کوک.»
کوک (چشمهاش هنوز نیمهبازه):
ــ «و تو… یه دکتر سردی که نمیخوای نشون بدی نگران منی.»
سکوت.
لونا جلو میاد، با احتیاط سرنگو به بازوی کوک میزنه. نفسش گیر میکنه. یه ذره طول میکشه.
لونا (زمزمهوار، خیلی آروم):
ــ «یه بار دیگه اینطور بهم نگاه کنی… خودم تیر دومو میزنم.»
کوک لبخند میزنه، خیلی ضعیف.
کوک:
ــ «قول میدی؟»
لونا (با نیشخند):
ــ «ببینیم اصلاً زنده میمونی یا نه.»
چند دقیقه بعد، سکوت حکمفرماست. کوک دوباره چشماشو میبنده. لونا کنارش میشینه و فقط نگاهش میکنه.
از پنجره، نور مهتاب میتابه رو صورت لونا. یه قطره خون خشک شده رو گونهی کوک رو با یه دستمال پاک میکنه.
آروم زمزمه میکنه، انگار واسه خودش:
ــ «هیچکس جز تو اینقد بیعقل نیست که وسط باند روسی، با تیر تو بدنش، وایسه و منو نجات بده.»
کوک نمیشنوه. یا شاید فقط خودش رو زده به نشنیدن؟؟
قسمت ۱۶
📍 در مقر لونا – یکی از اتاقهای مخفی درمانی
نور چراغهای کوچکِ سقفی به آرومی رو صورت رنگپریدهی کوک میتابه. نفساش سنگینه، خون هنوز از زیر بانداژ نازکی که روی پهلوشه، کمکم بیرون میزنه. لونا کنار تختش نشسته، آرنجشو روی زانو گذاشته و بهش خیره شده.
یه دستش روی بستهی یخِ کوچیکیه، یه دست دیگهش روی گوشی که چک میکنه پالسش پایدار باشه یا نه.
کوک (زمزمهوار، چشمهاش نیمهباز):
ــ «هی… دکتری…؟»
لونا بدون اینکه نگاهشو از روی صفحه برداره، آروم میگه:
ــ «نه…»
کوک (لبخند محوی):
ــ «خب پس چرا اینطوری مراقبمی؟»
لونا (با لحنی خشک ولی صدایی کمی لرزون):
ــ «از جیسو چیزای زیادی یاد گرفتم. هم پزشکی، هم بیرحمی.»
چند لحظه سکوت. صدای دستگاهی که پایش فشارخون رو میگیره. کوک یه ذره جابهجا میشه و صورتش از درد جمع میشه.
کوک:
ــ «مگه نمیخواستی هیچوقت به کسی وابسته نشی؟»
لونا (با یه نفس عمیق):
ــ «وابسته نیستم. فقط نمیذارم کسی که وسط ماموریت بهم کمک کرده، مثل یه تیکه گوشت له شه.»
کوک (لبخند میزنه):
ــ «یعنی من فقط یه “مأموریت”ام؟»
لونا سکوت میکنه. گوشی رو میذاره روی میز کوچیک کنارش. بلند میشه، به کابینت کوچیکی سمت چپ اتاق میره و یه شیشهی کوچیک در میاره.
لونا (در حالی که سرنگ رو آماده میکنه):
ــ «تو یه دردسری، جعون جونگ کوک.»
کوک (چشمهاش هنوز نیمهبازه):
ــ «و تو… یه دکتر سردی که نمیخوای نشون بدی نگران منی.»
سکوت.
لونا جلو میاد، با احتیاط سرنگو به بازوی کوک میزنه. نفسش گیر میکنه. یه ذره طول میکشه.
لونا (زمزمهوار، خیلی آروم):
ــ «یه بار دیگه اینطور بهم نگاه کنی… خودم تیر دومو میزنم.»
کوک لبخند میزنه، خیلی ضعیف.
کوک:
ــ «قول میدی؟»
لونا (با نیشخند):
ــ «ببینیم اصلاً زنده میمونی یا نه.»
چند دقیقه بعد، سکوت حکمفرماست. کوک دوباره چشماشو میبنده. لونا کنارش میشینه و فقط نگاهش میکنه.
از پنجره، نور مهتاب میتابه رو صورت لونا. یه قطره خون خشک شده رو گونهی کوک رو با یه دستمال پاک میکنه.
آروم زمزمه میکنه، انگار واسه خودش:
ــ «هیچکس جز تو اینقد بیعقل نیست که وسط باند روسی، با تیر تو بدنش، وایسه و منو نجات بده.»
کوک نمیشنوه. یا شاید فقط خودش رو زده به نشنیدن؟؟
- ۱.۰k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط