+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.4
با سرعت از بین ماشینهای خیابون اصلی رد شدم و بالاخره جلوی ساختمان اصلیِ بیوتیسئول توقف کردم. ساختمانِ بلندی که تماماً از شیشه و استیل ساخته شده بود و مثلِ یک الماسِ درخشان توی قلبِ گانگنام میدرخشید.
همین که وارد لابی شدم، سکوتِ احترامآمیزی فضا رو گرفت. نگهبانها با تعظیمِ نود درجه سلام کردن و من فقط با لبخندی محو جوابشون رو دادم. وارد آسانسور اختصاصی شدم و دکمه طبقه ۴۵، یعنی دفتر مدیریت رو فشار دادم.
هنوز درِ آسانسور کامل باز نشده بود که صدای پاشنههای کفشِ لیا توی راهرو پیچید. او با یک تبلت توی دستش و ظاهری کاملاً مرتب به سمتم اومد:
اوه، بالاخره اومدی! فکر کردم شاید توی ترافیکِ گنگنام ناپدید شدی.
لیا همیشه همینطور بود، همکارِ جدی و دوستِ صمیمیای که بدون اون احتمالاً توی حجمِ کارهای اداری غرق میشدم. وارد دفتر شدیم. دیوارهای دفترم از شیشه بود و میتونستم کلِ شهر رو زیرِ پاهام ببینم.
لیا تبلت رو روی میزم گذاشت و گفت: ا.ت، وضعیتِ فروشِ سریِ جدیدِ رژلبهای مخملی عالیه، ولی مدیرِ بازاریابی اصرار داره که برای کمپینِ بعدی، با یکی از فشنبلاگرهای معروفِ سئول همکاری کنیم. میگه اگه این کار رو نکنیم، از رقبامون عقب میمونیم.
به صندلیِ چرمیام تکیه دادم و به شهرِ زیرِ پام خیره شدم. کار کردن توی این سطح، همیشه یعنی جنگیدن با زمان و رقیبها. برگشتم سمت لیا و گفتم: بازاریابی همیشه نگرانِ رقباست، ولی ما کیفیت رو داریم. با این حال... شاید وقتش رسیده یه تغییرِ اساسی توی برندینگمون بدیم. لیا، ساعت ۲ جلسهی اصلی رو تشکیل بده، میخوام ایدههای خودم رو بگم.
لیا چشمکی زد و با شیطنت گفت: میدونستم! همیشه یه نقشه توی آستین داری. فقط امیدوارم امروز کمتر از همیشه توی قهوه غرق بشی.
خندیدم و به مانیتورِ بزرگِ روی میزم نگاه کردم. روزِ کاریِ واقعیِ من تازه داشت شروع میشد.............
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you...........
p.4
با سرعت از بین ماشینهای خیابون اصلی رد شدم و بالاخره جلوی ساختمان اصلیِ بیوتیسئول توقف کردم. ساختمانِ بلندی که تماماً از شیشه و استیل ساخته شده بود و مثلِ یک الماسِ درخشان توی قلبِ گانگنام میدرخشید.
همین که وارد لابی شدم، سکوتِ احترامآمیزی فضا رو گرفت. نگهبانها با تعظیمِ نود درجه سلام کردن و من فقط با لبخندی محو جوابشون رو دادم. وارد آسانسور اختصاصی شدم و دکمه طبقه ۴۵، یعنی دفتر مدیریت رو فشار دادم.
هنوز درِ آسانسور کامل باز نشده بود که صدای پاشنههای کفشِ لیا توی راهرو پیچید. او با یک تبلت توی دستش و ظاهری کاملاً مرتب به سمتم اومد:
اوه، بالاخره اومدی! فکر کردم شاید توی ترافیکِ گنگنام ناپدید شدی.
لیا همیشه همینطور بود، همکارِ جدی و دوستِ صمیمیای که بدون اون احتمالاً توی حجمِ کارهای اداری غرق میشدم. وارد دفتر شدیم. دیوارهای دفترم از شیشه بود و میتونستم کلِ شهر رو زیرِ پاهام ببینم.
لیا تبلت رو روی میزم گذاشت و گفت: ا.ت، وضعیتِ فروشِ سریِ جدیدِ رژلبهای مخملی عالیه، ولی مدیرِ بازاریابی اصرار داره که برای کمپینِ بعدی، با یکی از فشنبلاگرهای معروفِ سئول همکاری کنیم. میگه اگه این کار رو نکنیم، از رقبامون عقب میمونیم.
به صندلیِ چرمیام تکیه دادم و به شهرِ زیرِ پام خیره شدم. کار کردن توی این سطح، همیشه یعنی جنگیدن با زمان و رقیبها. برگشتم سمت لیا و گفتم: بازاریابی همیشه نگرانِ رقباست، ولی ما کیفیت رو داریم. با این حال... شاید وقتش رسیده یه تغییرِ اساسی توی برندینگمون بدیم. لیا، ساعت ۲ جلسهی اصلی رو تشکیل بده، میخوام ایدههای خودم رو بگم.
لیا چشمکی زد و با شیطنت گفت: میدونستم! همیشه یه نقشه توی آستین داری. فقط امیدوارم امروز کمتر از همیشه توی قهوه غرق بشی.
خندیدم و به مانیتورِ بزرگِ روی میزم نگاه کردم. روزِ کاریِ واقعیِ من تازه داشت شروع میشد.............
ادامه دارد...........
- ۱.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط