{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مبارزه بانفس

مبارزه بانفس
جوانی شب در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به جوان اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟جوان آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و جوان ( محمد باقر) گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از جوان پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟جوان 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. جوان گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد جوان در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
دیدگاه ها (۲۶)

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده...

بازامشب مثل شب های قبل خداوندا ازتو خواهانم که بردوستانم وخا...

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخوردنگهی نکنم که دل کسی برن...

.

پارت ۴ : عزیزم اونجا برای تو که ۱۵ سالته جای بازرگیه . × من...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p26نینا با حرص نزدیک‌ترین بالش رو برداشت ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمن:گناه ابی p:3سه روز از ورودم به عمارت مهراد گذشته بود.هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط