چند شاتی درخواستی از جیهوپ وقتی بازیگری و سر صحنه کیس با
چند شاتی درخواستی از جیهوپ وقتی بازیگری و سر صحنه کیس با جیهوپ دعوا میکنی که یهو...
( ادامه ا.ت ویو)
اومدم حرفم رو بزنم که با سوزشی از گونه چپم حرفم نصفه موند سرم رو بدون اینکه سرم رو برگردونم دستم رو ردش گذاشتم که یهو صدای گریه سوا ( دختر پنج سالتون ) بلند شد
با ناباوری و چشم های خیس به جیهوپ نگاه میکرد و زار میزد تو و جیهوپ خیل کم با هم دعوا میکردین
اصلاح میکنم اصلا دعوا نمیکردین سوا به این جور چیزا ها عادت نداشت
چشمات بخاطر کار جیخوپ خیس شد بغض داشت گلوتن چنگ میزد
که یهو سوا با اون مشت ها کوچیکش به سمت جیهوپ حمله کرد و شروع کرد به ضربه زدن پاهای جیهوپ
( جیهوپ ویو)
خیلی عصبی بودم ا.ت مال منه برادرش هم حق نداره لمسش کنه چه برسه به یه مرد غریبه
نمیدونم چی شد کنترلم رو از دست دادم و یه سیلی بهش زدم تا به خودم اومدم دیدم سوا به سمتم دویید و شروع کرد به زدنم با اون مشت های کوچولوش
سوا: باباییی خیلی بدی خیلی چرا مامانمو میزنی مگه چیکار کردهههههه 😭😭
خم شدم رو زانو هام نشستم تا بغلش کنم وقتی بغل کردمش شروع کرد به پست پا زدن و گریش شدید تر شد اسم ا.ت رو داد زد میگفت مامانیییی
محکم طوری که نتونه تکون بخوره گرفتمش و دم گوشش گفتم دخترم شاهزاده بابا پرنسسم بابایی اشتباه کرد ببخشش
نفهمیدم دارم چیکار میکنم منم ببخش
هق هق سوا بند اومد
سوا آروم شد گذاشتمش زمین تا بره اتاق بازی اما از ا.ت غافل شدم کجا بود
چند بار صداش زدم اما جوابی نشنیدم
نگران شدم رفتم سمت اتاق خواب اونجا بود داشت گریه میکرد تو خودش جمع شده بود
رفتم نزدیکش و دستم رو رو کمر لختش گذاشتم که لرزید
بعد یهو داد زد
ا.ت: بهم دست نزن گمشو نمیخوام ریختتو ببینم ( از خداتم باشه دختره پرو نمک نشناس 😒)
( ا.ت ویو )
سوا سمت جیهوپ رفت و جیهوپ اونم بغل کرد منم رفتم تو اتاق دور خودم جمع شدم و شروع کردم زار زدن
اون واقعا جیهوپ بود؟
مردی که شیش سال باهاش عاشقانه زندگی کردم و یک بار دست روم بلند نکرده بود
نمیدونم چقدر گذشت که اومد تو اتاق
+ برو گمشو نمیخوام ریختتو ببینم
جیهوپ: ....
اهم اهم
کرم هام فعال شددد
دستم شکستتت حمایتتتت؟
نصف شبی گل بهم نرسید کصشعر نوشتم
فردا مسابقه بسکتبال دارممم اگه ببرم براتون چند شاتی قبلی و اینم تو یه روز تموم میکنم و یکی دیگه هم جایزه میزارم 😘
شرط
شیش تا لایک
هفت تا کامنت
پنج تا بازنشر
سه تا فالو
شرط های قبیل ترسیده بود ولی گذاشتم
این پارت هدیه بانو
@m.e.l.o7
🫀✨
( ادامه ا.ت ویو)
اومدم حرفم رو بزنم که با سوزشی از گونه چپم حرفم نصفه موند سرم رو بدون اینکه سرم رو برگردونم دستم رو ردش گذاشتم که یهو صدای گریه سوا ( دختر پنج سالتون ) بلند شد
با ناباوری و چشم های خیس به جیهوپ نگاه میکرد و زار میزد تو و جیهوپ خیل کم با هم دعوا میکردین
اصلاح میکنم اصلا دعوا نمیکردین سوا به این جور چیزا ها عادت نداشت
چشمات بخاطر کار جیخوپ خیس شد بغض داشت گلوتن چنگ میزد
که یهو سوا با اون مشت ها کوچیکش به سمت جیهوپ حمله کرد و شروع کرد به ضربه زدن پاهای جیهوپ
( جیهوپ ویو)
خیلی عصبی بودم ا.ت مال منه برادرش هم حق نداره لمسش کنه چه برسه به یه مرد غریبه
نمیدونم چی شد کنترلم رو از دست دادم و یه سیلی بهش زدم تا به خودم اومدم دیدم سوا به سمتم دویید و شروع کرد به زدنم با اون مشت های کوچولوش
سوا: باباییی خیلی بدی خیلی چرا مامانمو میزنی مگه چیکار کردهههههه 😭😭
خم شدم رو زانو هام نشستم تا بغلش کنم وقتی بغل کردمش شروع کرد به پست پا زدن و گریش شدید تر شد اسم ا.ت رو داد زد میگفت مامانیییی
محکم طوری که نتونه تکون بخوره گرفتمش و دم گوشش گفتم دخترم شاهزاده بابا پرنسسم بابایی اشتباه کرد ببخشش
نفهمیدم دارم چیکار میکنم منم ببخش
هق هق سوا بند اومد
سوا آروم شد گذاشتمش زمین تا بره اتاق بازی اما از ا.ت غافل شدم کجا بود
چند بار صداش زدم اما جوابی نشنیدم
نگران شدم رفتم سمت اتاق خواب اونجا بود داشت گریه میکرد تو خودش جمع شده بود
رفتم نزدیکش و دستم رو رو کمر لختش گذاشتم که لرزید
بعد یهو داد زد
ا.ت: بهم دست نزن گمشو نمیخوام ریختتو ببینم ( از خداتم باشه دختره پرو نمک نشناس 😒)
( ا.ت ویو )
سوا سمت جیهوپ رفت و جیهوپ اونم بغل کرد منم رفتم تو اتاق دور خودم جمع شدم و شروع کردم زار زدن
اون واقعا جیهوپ بود؟
مردی که شیش سال باهاش عاشقانه زندگی کردم و یک بار دست روم بلند نکرده بود
نمیدونم چقدر گذشت که اومد تو اتاق
+ برو گمشو نمیخوام ریختتو ببینم
جیهوپ: ....
اهم اهم
کرم هام فعال شددد
دستم شکستتت حمایتتتت؟
نصف شبی گل بهم نرسید کصشعر نوشتم
فردا مسابقه بسکتبال دارممم اگه ببرم براتون چند شاتی قبلی و اینم تو یه روز تموم میکنم و یکی دیگه هم جایزه میزارم 😘
شرط
شیش تا لایک
هفت تا کامنت
پنج تا بازنشر
سه تا فالو
شرط های قبیل ترسیده بود ولی گذاشتم
این پارت هدیه بانو
@m.e.l.o7
🫀✨
- ۱۵۱
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط