{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم

من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم.

اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می‌بردم.

آن‌کس که تصور می‌کرد که من از او نفرت دارم چون می‌دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می‌گویم غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند.
در این حال، برحسب خلق‌وخوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بی‌غیرتی‌ام را تحقیر می‌کرد، بی‌آنکه فکر کند که انگیزه‌ی من ساده‌تر از اینها بوده است؛
من همه‌چیز حتی نام او را از یاد برده بودم...
دیدگاه ها (۳)

؛مامان همه‌یِ برق‌های خونه رو خاموشکرده و نور زرد چراغ گوشه‌...

بھ معناۍ " روح "اذن بده تا به این شکل ، برایت تَفسیر کنم .او...

درونِ سینه دلۍ خسته از دویدن بود !کھ در هواۍ وصال تو از نفس ...

دورها ..پس از آن حالا میخواهم به صداهاگوش دهم میشنوی صدایِ ب...

‌♻️ صلح با آمریکا متناقض و بازی با کلمات!🔰 حمید رسایی: محمد ...

تکاپو وارت 64:دو خانه، دوقلب🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دو هفته بعد از حادثه…س...

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط