{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم

من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم.

اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می‌بردم.

آن‌کس که تصور می‌کرد که من از او نفرت دارم چون می‌دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می‌گویم غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند.
در این حال، برحسب خلق‌وخوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بی‌غیرتی‌ام را تحقیر می‌کرد، بی‌آنکه فکر کند که انگیزه‌ی من ساده‌تر از اینها بوده است؛
من همه‌چیز حتی نام او را از یاد برده بودم...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۹ سکوتِ بعد از تشویق‌ها، جای خودش را به یک همهمه‌ی بی‌...

پارت ۱۲ — چیزی که قرار نبود شروع شودبعد از آن روز، چند هفته ...

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

007-آلما ویسکی - پارت ۵۲

معاملهp1باران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌ها روی شیشه‌های ب...

✦ اولین گناه ✦فصل چهلم: تا ابد---حسودی.لعنتی. حسودی.به بچه‌ه...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

کپشن مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط