دخترک برگشت چه بزرگ شده بودپرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟پوزخ
دخترک برگشت چه بزرگ شده بودپرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟پوزخندی زد .گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ............گفتم : می خواهم امشببا کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...گفت : کبریت هایم را نخریدندسالهاست تن می فروشم ..
- ۱.۶k
- ۳۰ مهر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط