{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۱۷

از آسانسور اومدم بیرون از تو خونه صدا آهنگ میومد
عروسیه؟
درو با کلید باز کردم رفتم تو دیدم رها پشتش به منه داره میرقصه!
صدای اهنگ اونقدر زیاد بود که متوجه اومدن من نشد! اوه چی پوشیده یه تاپ دور گردنی صورتی،با یه دامن کوتاه سفید!
دلم میخواست تا شب بشینمو نگاش کنم اما ناخواسته به طرفش رفتم دستامو دور کمر باربکش حلقه کردم!
یهو خشکش زد یه جیغ کشیدو به طرفم چرخید تا منو دید رنگش عوض شد گفت
_تو اینجا چکار میکنی!!؟؟؟
بعد مثل اینکه تازه متوجه شد با چه تیپی جلو منه از بغلم اومد بیرونو بدو بدو رفت تو اتاقش!!
برای یک دقیقه تو فکر حالتاش بودم اینکه چقدر اون لباس بهش میومد اینکه نکنه از دستم ناراحت شه! اما من ناخواسته این کارو کردم انگار منو به سمت خودش میکشید اهنگو قطع کردم!
حالم دگرگون بود کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون!!
☆☆☆رها☆☆☆
بیا خواستیم برای خودمون تیپ بزنیم که این پسره با کارش گند زد ای تو روحت رامتین لباسمو از تنم در اوردمو یه مانتو کتان قهوایی روشن با کلی جیب شلوارمم سبز لجنی بود با ۶ تا جیب یه پوتین قهوایی هم پوشیدم یه دستمال گردنم گرفتمو بستم به گردنم،چتریه موهای بلوندمو که خدایی این رنگی بودو ریختم رو پیشونیم یه کلاه کپ دارم گذاشتم روی سرم یه خط چشم کشیدم دور چشمامو سیاه کردم رژ لب قرمزمو زدم موبایلمو گرفتم از خونه زدم بیرون سوار آسانسور شدم یه اقایی که ۲۷ ۲۸ بهش میخورد خیلی با تعجب بهم نگاه میکرد.
وا!!!خوشگل ندیده حتما!
سوار ماشین شدمو د برو که رفتیم
همینطوری تو جاده ها ویراژ میدادمو حال میکردم یعنی داشتم صفا میکردمو
یهو دلم بستنی خواست خیلی شیک ماشینو زدم کنار پیاده شدمو رفتم پایین تا اومدم بیرون همه چشا به من افتاد.وا!!!اینا امروز چشونه چرا همچین نگاه میکنن عجب!!
بستنی خریدم به به اونم شوکلاتی!
گوشیم زنگ خورد خواستم بردارم همینطورم داشتم می رفتم شمت ماشینم که خوردم به یکی یهو صدای داد طرف اومد
_هوووی خانم کجا رو نگاه میکنی؟؟
سرمو بالا گرفتم نمیدونم چرا تعجب کرد گفتم
_اولن هوی تو کلاهت در ضمن میخواستی خودت جلوتو نگاه کنی به من چه ربطی داره
_مثل اینکه شما سرت پایین بودا
_شما که داشتی میدیدی
_زدی لباسمو داغون کردی شش مترم زبون داری؟!!
_خب حالا توام میری عوضش میکنی دیگ یه پیرهن که بیشتر نبود انقدر جوش میزنی،چیش خسیس!
خواست چیزی بگه که دوستش گفت
_سامی بسه عیبی نداره بیا بریم تو این فروشگاه نزدیکه یه چی بخر.
پس اسمش سامی.پسره ی جلبک
رفام تو ماشینم نشستمو بستنی میخوردم.به نظرم اون چهارتا پسر آشنا بودن مخصوصا اون سامی قوزمیت
کجا دیدمشون اوووم،وای!! زدم تو سرم اینا که همون چهارتان
که تو مسیر راه ماشینشون رو نفله کردم.
دیدگاه ها (۱)

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

مافیای من

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

the first lie

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:71 میخواستم همه چیزو ول کنم و...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_3 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄خودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط