{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران میبارید … از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را …

باران میبارید … از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را … وقتی که از کنار نانوایی رد میشد … از نگاه ناتوان برای خرید نان داغ ، عشق را دیدم که در چشمانش به مروارید شبیه تر بود !!! خدایا به آسمانت چیزی بگو !
دیدگاه ها (۲)

خدانگهدار اسطوره.....

دوستان نماز وحشت یادت نره....

خدا حافظ "آقای بغض های عاشقانه".........روحت شاد

الهی عزیزم......

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

( last minute )

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:77 مستی دیدش را تار کرده بود.. درد قلبش از هر زم...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

when silence became scream p1

پارت ۱۵ آن روز قرار بود یک روز کاملاً معمولی باشد.صبح سر کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط