Novel panleo
♡ #part⁴² ♡
『 paniz 』
رضا: منم پیشی نترس
دستی کوبیدم رو دستش رو شکمم بود و با اعصبانیت لب زدم
_چطوری اومدی تو
نچی کرد و گفت
رضا: کلید دارم خانم خانما بعدش نصفه شبی دلم هواتو کرده بود اومدم پیشت جدا از اینکه خیلی منتظر موندم مهمونات برن بعد بیام
بعد از اتمام حرفش بوسه ای به شونهام زد که ته دلم گرم شد به این رفتارش عاشق و مجنونی که میگن همینه نه حتی نمیتونی دوریش رو تحمل کنی
_لطفا بدون هماهنگی نیا خونم ممکن بود مامانم بیدار باشه یا اصلا من تو شرایط خوبی نبودم
با لحن شیطونی لب زد
رضا: شما تو هر شرایطی خوبی نگران نباش
آروم از حصار دستش چرخیدم رو نگاه به صورت اش کردم با اینکه اتاق تاریک بود اما چشماش تو هر لحظه من رو جذب و مخاطب قرار میداد
_قرار یه مدت خیلی خیلی کوتاه بریم ایران
اخمی کرد و گفت
رضا: چرا برای چی نکنه از ساز....
_نه بر عروسی میریم و زود بر میگردیم اما حرف اصلیم این نبود
سگرمه هاش رو از بین ابرو هاش باز کرد
رضا: بفرما میشنوم
دست گذاشتم رو سینه اش و لب زدم
_لطفا تو این مدتی من نیستم خودتو تو دردسر ننداز ، نذار انقدر جرمات بیشتر بشه من میترسم از آخر این کارهایی که میکنی
موهام رو کنار زد
رضا: من زندگی و دشمن و یا هدف های خاصی دارم اینو نمیتونی عوض کنی پانیذ چون ازش هیچی خبری نداری و من تا به چیزی که میخوام نرسم خودم رو تسلیم نمیکنم
نفس عمیقی کشیدم و ازش جدا شدم
_پس برو از خونه ی من برو بیرون تو کارت رو به من ترجیح میدی و من اینو نمیخوام اگر دوستم داشتی عاشقم بودی اینکار و نمیکردی برو بیرون
ازش رو برگردوندم و قطره اشکی از هالهی چشمم چکید با بالا پایین شدن تخت متوجه شدم بلند شدم
رضا: متاسفم از خودم اینو بهت میگم اما حداقل برای درک شدن میگم من تا الان هر کاری کردم بخاطر مادرم بوده
با صدا ی بسته شدن در متوجه رفتنش شدم ، از جا بلند شدم تردید داشتم برم اما بر لحظه ای درو باز کردم و با پوشیدن پلیور و برداشتن کليد از خونه بیرون زدم اما تو راهرو نبود مجبورا پله ها رو یکی دو تا پایین رفتم
با دیدن اینکه داره سمت ماشین میره باعجله از ساختمون بیرون زدم و محکم صداش کردم اما نشنید
با دو سمت خیابون رفتم و صداش زدم اما با پیچیدن بوق ماشین و چراغ هول کردم با نزدیک شدنش بهم شوک وارد شد اما انگار باهام یاری نمیکرد
هر لحظه منتظر برخورد با ماشین بودم که ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
رضا: منم پیشی نترس
دستی کوبیدم رو دستش رو شکمم بود و با اعصبانیت لب زدم
_چطوری اومدی تو
نچی کرد و گفت
رضا: کلید دارم خانم خانما بعدش نصفه شبی دلم هواتو کرده بود اومدم پیشت جدا از اینکه خیلی منتظر موندم مهمونات برن بعد بیام
بعد از اتمام حرفش بوسه ای به شونهام زد که ته دلم گرم شد به این رفتارش عاشق و مجنونی که میگن همینه نه حتی نمیتونی دوریش رو تحمل کنی
_لطفا بدون هماهنگی نیا خونم ممکن بود مامانم بیدار باشه یا اصلا من تو شرایط خوبی نبودم
با لحن شیطونی لب زد
رضا: شما تو هر شرایطی خوبی نگران نباش
آروم از حصار دستش چرخیدم رو نگاه به صورت اش کردم با اینکه اتاق تاریک بود اما چشماش تو هر لحظه من رو جذب و مخاطب قرار میداد
_قرار یه مدت خیلی خیلی کوتاه بریم ایران
اخمی کرد و گفت
رضا: چرا برای چی نکنه از ساز....
_نه بر عروسی میریم و زود بر میگردیم اما حرف اصلیم این نبود
سگرمه هاش رو از بین ابرو هاش باز کرد
رضا: بفرما میشنوم
دست گذاشتم رو سینه اش و لب زدم
_لطفا تو این مدتی من نیستم خودتو تو دردسر ننداز ، نذار انقدر جرمات بیشتر بشه من میترسم از آخر این کارهایی که میکنی
موهام رو کنار زد
رضا: من زندگی و دشمن و یا هدف های خاصی دارم اینو نمیتونی عوض کنی پانیذ چون ازش هیچی خبری نداری و من تا به چیزی که میخوام نرسم خودم رو تسلیم نمیکنم
نفس عمیقی کشیدم و ازش جدا شدم
_پس برو از خونه ی من برو بیرون تو کارت رو به من ترجیح میدی و من اینو نمیخوام اگر دوستم داشتی عاشقم بودی اینکار و نمیکردی برو بیرون
ازش رو برگردوندم و قطره اشکی از هالهی چشمم چکید با بالا پایین شدن تخت متوجه شدم بلند شدم
رضا: متاسفم از خودم اینو بهت میگم اما حداقل برای درک شدن میگم من تا الان هر کاری کردم بخاطر مادرم بوده
با صدا ی بسته شدن در متوجه رفتنش شدم ، از جا بلند شدم تردید داشتم برم اما بر لحظه ای درو باز کردم و با پوشیدن پلیور و برداشتن کليد از خونه بیرون زدم اما تو راهرو نبود مجبورا پله ها رو یکی دو تا پایین رفتم
با دیدن اینکه داره سمت ماشین میره باعجله از ساختمون بیرون زدم و محکم صداش کردم اما نشنید
با دو سمت خیابون رفتم و صداش زدم اما با پیچیدن بوق ماشین و چراغ هول کردم با نزدیک شدنش بهم شوک وارد شد اما انگار باهام یاری نمیکرد
هر لحظه منتظر برخورد با ماشین بودم که ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۲k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط