Novel panleo
♡ #part⁴⁰ ♡
『 leoreza 』
خنده ای سر دادم
_میترسی از اینکه خودت حکم جلب رو بگیری بیای سروقت ام نه خانم پلیسِ ما به این راحتی ها گیر نمیوفتیم اگر هم خدایی نکرده بیوفتیم صدرصد مدرک داریم
حرصی نگاهم کرد
پانیذ: قاتل بودم چه مدرکی داره آخه یه حرفی میزنی تو
دست برد درو باز کنه که مچ دستش رو گرفتم و سمتم پرت شد خیلی ناگهانی موهای چتری اش رو کنار زدم
_شما نگران من نباش من بلدم خودم رونجات بدم سرت تو کار خودت باشه دیگه هم آمار من رو نگیر خیلی بدم میاد از این کار اگه میخوای بدونی کجام زنگ بزن
دستش رو ول کردم خواستم پیش قدم بشم درو براش باز کنم که نذاشت پیاده شد و رفت تا داخل اپارتمان بشه فقط نگاهش کردم بعد از اینکه رفت منم به سرعت دور شدم
دستی کوبیدم به فرمون ماشین با تأسف لب زدم
_چطور ازت بگذرم لعنتی
مسیر هتل رو در نظر گرفتم امروز باید یه طوری خودم رو سرگرم هتل و اعضا ش میکردم تا فربد بیاد ، بدون اون لنگ بود کارم با اینکه ارسلان کنارم بود میدونستم اونم کار و زندگی داره پس فربد بهترین گزینه بود..
『 paniz 』
مامان غذای مورد علاقه ام رو روی میز گذاشت و با خورشت و خیلی چیز های خوشمزه دیگه
_مامان بوش داره دیونه ام میکنه
پارچ رو گذاشت رو میز و گفت
مامان: الهی فداتشم وایسا الان بچها هم بیان بعد
حرف مامان تموم شد که زنگ خونه خورد با عجله بلند شدم و رفتم تا درو باز کنم که مهشاد با کیک پخته وارد شد
_کجا موندین مامانم حتی نمیذاره ناخونکم بزنم
محراب: اومدیم شکمو مهشاد منتظر کیک بود آماده بشه
با هم رفتیم سالن که مهشاد کیک رو داد به مامان
مهشاد: خاله گفتم دور هم هستیم بعد شام کیک بخوریم تازه پانیذ هم یه مدتی کار هاش کمه با هم وقت میگذرونیم
پشت پلک نازکی کردم که لبخند ریزی زد مامان کیک رو برد آشپزخونه و اومد
مامان: دستت درد نکنم عزیزم بیایین بشینین دیگه محراب بیا
نشستیم رو صندلی مهشاد کنارم بود
محراب: الان خاله اومدم
بعد از اومدن محراب با هم شروع کردیم به خوردن غذا
مهشاد: خاله چخبر از ایران
مامان: خبر نداره که عزیزم مثل همیشه اس اما بدونی بعد از رفتن شما ها خونه چقدر سوت و کور شده حتی نسرین هم دلش براتون تنگ شده اما نتونست بیاد رفته بود خونه ی نهال اینا
نهال دخترخاله ام میشد یعنی خواهر محراب
محراب: آهان راستی چطوره فسقلی داییش
مامان خندهای کرد
مامان: وای محراب گندم نگم نمیدونی چقدر خوردنی شده آخه وایسا بعد شام عکس هاش رو نشون میدم بهت
_خیلی دوست ببینم بزرگ شده یا نه
مهشاد: الان دیگه بزرگ شده دیگه ۲ سالش میشه
مامان: آره باید ببینیش ، اصلا عروسی شما چیشد کی میگیرین
محراب: بر ما که فرقی نمیکنه فقط موندیم ایران بگیریم یا همین جا...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
خنده ای سر دادم
_میترسی از اینکه خودت حکم جلب رو بگیری بیای سروقت ام نه خانم پلیسِ ما به این راحتی ها گیر نمیوفتیم اگر هم خدایی نکرده بیوفتیم صدرصد مدرک داریم
حرصی نگاهم کرد
پانیذ: قاتل بودم چه مدرکی داره آخه یه حرفی میزنی تو
دست برد درو باز کنه که مچ دستش رو گرفتم و سمتم پرت شد خیلی ناگهانی موهای چتری اش رو کنار زدم
_شما نگران من نباش من بلدم خودم رونجات بدم سرت تو کار خودت باشه دیگه هم آمار من رو نگیر خیلی بدم میاد از این کار اگه میخوای بدونی کجام زنگ بزن
دستش رو ول کردم خواستم پیش قدم بشم درو براش باز کنم که نذاشت پیاده شد و رفت تا داخل اپارتمان بشه فقط نگاهش کردم بعد از اینکه رفت منم به سرعت دور شدم
دستی کوبیدم به فرمون ماشین با تأسف لب زدم
_چطور ازت بگذرم لعنتی
مسیر هتل رو در نظر گرفتم امروز باید یه طوری خودم رو سرگرم هتل و اعضا ش میکردم تا فربد بیاد ، بدون اون لنگ بود کارم با اینکه ارسلان کنارم بود میدونستم اونم کار و زندگی داره پس فربد بهترین گزینه بود..
『 paniz 』
مامان غذای مورد علاقه ام رو روی میز گذاشت و با خورشت و خیلی چیز های خوشمزه دیگه
_مامان بوش داره دیونه ام میکنه
پارچ رو گذاشت رو میز و گفت
مامان: الهی فداتشم وایسا الان بچها هم بیان بعد
حرف مامان تموم شد که زنگ خونه خورد با عجله بلند شدم و رفتم تا درو باز کنم که مهشاد با کیک پخته وارد شد
_کجا موندین مامانم حتی نمیذاره ناخونکم بزنم
محراب: اومدیم شکمو مهشاد منتظر کیک بود آماده بشه
با هم رفتیم سالن که مهشاد کیک رو داد به مامان
مهشاد: خاله گفتم دور هم هستیم بعد شام کیک بخوریم تازه پانیذ هم یه مدتی کار هاش کمه با هم وقت میگذرونیم
پشت پلک نازکی کردم که لبخند ریزی زد مامان کیک رو برد آشپزخونه و اومد
مامان: دستت درد نکنم عزیزم بیایین بشینین دیگه محراب بیا
نشستیم رو صندلی مهشاد کنارم بود
محراب: الان خاله اومدم
بعد از اومدن محراب با هم شروع کردیم به خوردن غذا
مهشاد: خاله چخبر از ایران
مامان: خبر نداره که عزیزم مثل همیشه اس اما بدونی بعد از رفتن شما ها خونه چقدر سوت و کور شده حتی نسرین هم دلش براتون تنگ شده اما نتونست بیاد رفته بود خونه ی نهال اینا
نهال دخترخاله ام میشد یعنی خواهر محراب
محراب: آهان راستی چطوره فسقلی داییش
مامان خندهای کرد
مامان: وای محراب گندم نگم نمیدونی چقدر خوردنی شده آخه وایسا بعد شام عکس هاش رو نشون میدم بهت
_خیلی دوست ببینم بزرگ شده یا نه
مهشاد: الان دیگه بزرگ شده دیگه ۲ سالش میشه
مامان: آره باید ببینیش ، اصلا عروسی شما چیشد کی میگیرین
محراب: بر ما که فرقی نمیکنه فقط موندیم ایران بگیریم یا همین جا...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط