Novel panleo

#part⁴⁴

『 paniz 』

رستا که کلا تماشاچی حرف ما بود سر برد نزدیک و خیلی آروم لب زد
رستا: اوه اوه داداش دلبرت یه پلیسه که این همه کار انجام دادی ننداختت زندان

باید اینو بگم متاسفانه خیلی تیزبین و لبخونی هم خیلی قوی بود که گفتم
_والا رستا جون هزار بار گیرش انداختم اما از خر شیطون پایین نیومده

رستا با تعجب نگاهم میکرد که رضا گفت
رضا: مامان من و پانیذ امشب اینجا میمونیم اگه زحمتی نباشه

ریحان: چه زحمتی الان من رستا اتاقتون رو حاضر میکنیم ...پاشو مامان بیا کمکم

بعد از رفتن شون با حرص سمت رضا رفتم و نشستم کنارش و تهدید وارد انگشت ام رو جلوش تکون دادم
_اگه دلبرت ، عشقت حساب میشم باید برام همه چی رو تعریف کنی

چشم تیزی کرد
رضا: اتفاقا بر همین آوردمت حالا اون انگشت خوشگلت رو بیار پایین که بیشتر داره تحریکم میکنم

بیشعوری زمزمه کردم که بلند شد و دستم رو گرفت سمت بالکن خونه رفتیم با وارد شدنش انگار وارد بهشت شدی پر از گل های رنگارنگ و میز و صندلی نرمی که بود دکور رو زیبا کرده بود

رضا : بشین

نشستم رو صندلی که بغلم نشستم
رضا : از کجا شروع کنم

نگاهی بهش کردم
_از اولش بگو

با شروع کردن قصه ی زندگیش بند بند وجودم آتیش گرفت
رضا: سهراب خیلی عاشقِ مامانم بود خیلی دوسش داشت اما با تموم خشونت اش ها مامانم هم دوسش داشت من فقط ۱۰ سالم بود که آواره کوچه خیابون های برلین شدیم مامان رستا رو حامله بود ،پدربزرگم به مامانم انگ و تهمت سنگینی زده بود که سهراب یک شب مامانم و من رو از خونه بیرون کرد با اینکه دوسش داشته بود . خیلی سخت بود اون روزها اما همشون گذشت صبحا مدرسه میرفتم شب ها دزدی میکردم کی به بچه ی ۱۰ ساله کار می‌داد شده بودم یه بچه خلافکار اما چاره ای نداشتم یه شب مامانم دردش گرفت رفتیم بیمارستان و هزینه میخواست اون شب رو خیلی خوب یادمه یه مردی به پست ام خورده بود و گفت پول عمل مامانت رو میدم اما در عوض برام کاری انجام بده ،اون موقع ها خام بودم بچه بودم پس بدون چون و چرا قبول کردم باید موادی رو تحویل یه نفر می‌دادم اون مرد من رو زیر پال و پرگرفت شده اسم اون مرد شاهین بود یه کله گنده تو آلمان که مواد میفروخت به آدمای پیر که شعارش این بود یه پیر خرفت وقتی درگیر مواد بشه دیگه به دردی نمیخوره اما اگه جوونی به مواد اعتیاد پیدا کنه هنوز عمر داره که ترک کنه ...

تقه ای به در بالکن خورد
رستا: اجازه هست

لبخندی زدم و رضا سینی رو ازش گرفت
_ممنونم عزیزم

خواهش میکنمی گفت و رفت نگاه به چشمای رضا کردم برای اولین بار تهی شدن رو توی نگاهش دیدم و با ناراحتی لب زدم
_میخوای ادامه ندیم

نچی کرد و ادامه داد...

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁸ ♡『 paniz 』با غلت خوردن از خواب بیدار ...

Novel panleo ♡ #part⁴⁹ ♡『 paniz 』وقتی از گیت رد شدیم لحظه آخ...

فرار من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط