Novel panleo

#part⁴¹

『 paniz 』

مهشاد: من میگم بریم ایران بگیریم یه چند روزی هم میمونیم میام

مامان: اگه نسرین بشنوه خیلی خوشحال میشه

محراب دست مهشاد رو گرفت و با لبخند گفت
محراب: اگه مهشاد اینطوری میخواد اوکی پس

ای خدای من کاشکی رضا هم اینطوری بود بدون دردسر یه رابطه ی قشنگی رو ادامه می‌دادیم ، محو دوتا شون شده بودم که مامان خنده ای سر داد و گفت

مامان : بر توام دنبال شوهر میگردیم انقدر با حسرت نگاهشون نکن

با اعتراض غری زدم که محراب گفت
محراب: اینو شوهر اخه تو نمیدونی اینجا چه دردسری بر ما درست کرده

مهشاد چشم ابرویی بهش اومد که تازه فهمید باید دهنش رو ببنده
_میشه بدونم چه دردسری درست کردم من

مامان با تیزبینی نگاهش کرد که خودش رو سریع جمع و جور کرد و گفت
محراب: واای خاله میخوای چیکار کنه پاشده اومده اینجا هعی سر به سر من و مهشاد میزاره

بعد از اتمام حرف محراب کسی چیزی نگفت به معنای واقعی لال شدیم دیگه ، میز رو با کمک مهشاد جمع کردیم و شستیم، مامان و محراب هم سرگرم عکس های گندم شده بودن

با هم وسایل کیک حاضر کردیم و منتظر چای بودیم تا دم بکشه

مهشاد چشمکی بهم زد و گفت
مهشاد: چخبر از این آقا رضا ، دروغ نداریم قشنگ دارم میبینم شب ها میاد بهت سر میزنه میره می‌رسونتت

چشم غره‌ای بهش رفتم
_دید میزنی

مهشاد: نه بخدا فقط از سر کنجکاوی نگاهتون میکنم ببینم کی دل خواهر ما رو برده میبینم ععه این همونی نیست که دنبالشیم بعد این آقا هروز ور دل خواهر ماست

خنده ای به حرفش زدم
_بر خودت میبری و میدوزی مهشاد خانم ، چیزی بینمون نیست اگر هم قرار ادامه بدیم به خودش هم گفتم باید دست از این کارهاش بکشه بیرون

مهشاد: والا اگه نظر من رو می‌پرسی من میگم مثل قبلنا دلش رو ببر عاشقش کن تا فکرش سمت این کارا نره

_بیا چای هم دم کشید

مهشاد سمت کتری رفت تا بریزه
مهشاد: هعی روزگار پیچوندن شدن به معنای خفه شو

خنده ای ریزی کردم
_خاک تو سرت مهشاد بیا تا کار دستمون ندادی

پیش دستی و کیک رو آوردم و پشت سرم مهشاد اومد با هم نشستیم تا دلی از عزا بکنیم ، ساعت ها کنارم نشستیم و حرف زدیم
کلی خاطرات دیگه از ایران رو با هم مرور کردیم، زمان خیلی زود می‌گذشت باید قدر داشته هاتو بدونی !

بعد از رفتن بچها جای مامان رو توی اتاق بغلی م آماده کردم و سمت اتاق خودم رفتم بعد از عوض کردن لباس هام دو تخت دراز کشیدم
چشمام گرم خواب شده بود که دستی دور کمرم حلقه شد و صدای گوش نوازش تو گوشم پیچید....

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁹ ♡『 paniz 』وقتی از گیت رد شدیم لحظه آخ...

Novel panleo ♡ #part⁴⁸ ♡『 paniz 』با غلت خوردن از خواب بیدار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط