Novel panleo

#part⁴³

『 paniz 』

با کشیده شدن بازوهام به‌ خودم اومدم نفس نفس به رضا خیره شدم که جز خشم و عصبانیت چیز دیگه ای عایق‌ام نشد
رضا: حواست کجا بود تو هانن اگه ماشین می‌خورد بهت چی عقل داری یا فقط اینو میدونی بیای دنبال من

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و منم مثل خودش داد زدم.
_حواسم یه لحظه پرت شد صدات کردم نشنیدی

رضا: چون نشنیدم باید خودتو پرت کنی جلو ماشین

_داد نزن تو خیابون

چشم ازم دزدید و در ماشین رو برام باز کرد
رضا: بشین تو

با تعجب بهش نگاه میکردم واقعا زده بود به سرش
رضا: میشینی یا بیشتر داد و بیداد کنم

با شناختی که ازش داشتم میدونستم هر کاری بگه انجام میده پس نشستم که درو بست و خودش هم نشست خوب شد کفش ام رو پوشیدم بودم

با سرعت خیلی بالایی می‌روند و اصلا حواسش به چراغ ها نبود و هعی رد شون میکرد کمی با گوشی ور رفت و گذاشت کنار
_کجا میریم

نگاهی بهم کردم
رضا: میریم پیشه مامانم

بهت زده نگاهی بهش کردم شاید می‌رفتیم سر مزار اما نه رفته بودیم یکی از بهترین محله برلین و من از تعجب کم مونده بود فک به زمین بچسبه به همین برکت خدا
پس مامانش زنده بود پس چرا مخفیش میکرد
چیزی نگفتم جلوی خونه نقلی نگه داشت و کلید انداخت و بدون هیچ سروصدای وارد شدیم
_الان میفهمم راز حرفه‌ای بودنت تو مافیا همین کارهای ریز و جزئی بدون هیچ سروصدایی

گوشه ی لبش خندید اما به روی خودش نیاورد درو باز کردم و با هم به خونه رفتیم که من با تعجب به دختری که به بغل رضا رفت خیره شدم چقدر خوشگل بود نکنه نامزد داشت پس بخاطر همین نمی‌خواست رابطمون علنی بشه

چیزی نگفتم و دلخور ازش چشم گرفتم کمی بعد مادرش به پیشواز اش رفت بعد از کمی دلتنگی تازه متوجه من شدن
* نگفتی مهمون داریم مامان جان

رضا: یهویی شد بزار اصلا معرفی‌تون کنم پانیذ اینا خانواده ی منن مامان ریحان و رستا فندوق من ..دیگه فکر کنم مامان متوجه شدی ایشون دلبر من هستش

با چشمای گرد شده نگاهش کردم حتما بخاطر این بود که نخوابیده بودم
_رستا خواهرته

چشماش خندید و لب زد
رضا: بله حسود خانم

پشت پلک نازکی کردم که مامانش بغلم کرد
ریحان : خوش اومدی عزیزم بیا تو ببینم چطوری خوبی

به جون مامانم تا به امشب تا حالا انقدر شوک بهم وارد نشده بود
_خیلی ممنون ببخشید ما خیلی بد موقع مزاحم شدیم

کنارش رو مبل نشستم که رضا و رستا روبروم دختره عجیب شبیه سهراب بود خیلی خوشگل بود چیزی نگفتم نگاه دوختم به رضا

ریحان: چرا شام نیومدین

رضا: مامان میدونی که خانم پلیسِ مشغله زیاد داره نتونستیم بیاییم اما دیدی اومدیم

فقط میتونستم بگم شت حتی درباره شغلم بهش گفته پس حتما میدونه پسرش چیکارا میکنه....

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁸ ♡『 paniz 』با غلت خوردن از خواب بیدار ...

پارت ۳#اسمات کمبعد از شام چان بهم گفت بیا بریم طبقه بالا کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط