{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم را سپردم به بنگاه دنیا 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا 
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت 
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس
واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد 
دلم قفل بود 
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: 
چرا این اتاق پر از دود و آه است 
یکی گفت: 
چه دیوارهایش سیاه است 
یکی گفت: 
چرا نور اینجا کم است 
و آن دیگری گفت: 
و انگار هر آجرش 
فقط از غم و غصه و ماتم است 
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری 
و من تازه آن وقت گفتم: 
خدایا تو قلب مرا می خری ؟
و فردای آن روز خدا آمد
و توی قلبم نشست 
و در را به روی همه پشت خود بست
دیدگاه ها (۳)

کلبه ای می سازم ...پشت تنهایی شب، زیر این سقف سیاهکه به زیبا...

امشب به استقبال خواب میروم دستان رویایت را میگیرم باخود به خ...

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد و بوسیدنت موکول شده به تما...

چون سرزمین آریایی از2قوم مادها و پارت ها بوجود آمده؛ برای هم...

پارت ۵۲ صدای قفل شدن در، همه را به سکوت فرو برد.کلیک...جونگ‌...

پارت هفت

LESSON

`` قشنگ تربن اشتباه ``chapter : ²part : ³دیگر چیزی نگفت.بی‌ه...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط