+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.48
(از زبون نویسنده)
ماشین بالاخره جلوی یه خونه بزرگ و لوکس تو حومه تورنتو ایستاد. بارون هنوز شدید میبارید. جونگ کوک در ماشین رو باز کرد و خواست دست ا.ت رو بگیره، ولی ا.ت سریع دستشو کشید عقب و با ترس به در چسبید.
(کوک خیلی آروم)
- بیا پایین ا.ت. دیگه نترس.
ا.ت با پاهای لرزان پیاده شد. هنوز کامل باور نکرده بود که همه اینا واقعیِ. همین که وارد خونه شدن، یهو صدای آشنا از داخل اومد.
جیمین با یه لبخند مهربون و نگران از آشپزخونه اومد بیرون. انگار قبلاً با جت خصوصی اومده بود تورنتو.
جیمین سریع اومد جلو ولی فاصلهشو با ا.ت حفظ کرد و با صدای خیلی نرم گفت:
(جیمین با لحن مهربون)
🐥 ا.ت جون... بالاخره اومدی. نترس عزیزم، من اینجام. هیچی نمیشه.
ا.ت وقتی جیمین رو دید، یه کم آرومتر شد ولی هنوز بدنش میلرزید. سریع رفت پشت جیمین قایم شد، انگار جیمین تنها پناهگاهش بود.
(ا.ت با صدای لرزان)
+ جیمین... تو... تو هم اینجایی؟ لطفاً نذار دوباره اذیتم کنه...
جیمین اخم کرد و مستقیم به جونگ کوک نگاه کرد. بعد آروم اومد جلو و با فاصله به ا.ت گفت:
(خیلی مهربون)
🐥قول میدم این بار فرق داره. کوک بهم قول داده که مثل قبل باهات رفتار نکنه. منم تا وقتی اینجا باشم مراقبتم. باشه؟
جونگ کوک کنار ایستاده بود و ساکت نگاه میکرد. مشتشو گره کرده بود ولی چیزی نمیگفت. جیمین برگشت سمتش و آروم ولی جدی گفت:
🐥 کوک، برو یه کم تو اتاقت. الان ا.ت خیلی ترسیده. بذار اول من باهاش حرف بزنم و آرومش کنم. تو الان فقط بدترش میکنی.
جونگ کوک یه لحظه خواست اعتراض کنه، ولی وقتی دید ا.ت هنوز پشت جیمین قایم شده، یه آه کشید و بدون حرف رفت سمت راهرو.
جیمین یه نفس راحت کشید و با لبخند آروم به ا.ت گفت:
🐥بیا بشین. گرسنهای؟ خستهای؟ اول یه چایی برات درست کنم. هیچی نمیشه ا.ت جون. من اینجام.
ا.ت هنوز میلرزید ولی آروم آروم نشست روی کاناپه. چشماش مدام به در راهرو بود، انگار هر لحظه انتظار داشت جونگ کوک با عصبانیت برگرده.
جیمین نشست رو مبل روبهرویش (با فاصله) و آروم گفت:
🐥 کوک واقعاً این مدت عوض شده. ولی میفهمم که هنوز بهش اعتماد نداری. وقت میبره... ولی من قول میدم این بار دیگه مثل قبل نباشه.
ا.ت فقط سرشو پایین انداخت و اشک ریخت. بارون هنوز به پنجره میکوبید و همه چیز سنگین و پرتنش بود.........
ادامه دارد...........
این استیکر جوجه خیلی به دلم نشسته🤣
-I shouldn't fall in love with you
p.48
(از زبون نویسنده)
ماشین بالاخره جلوی یه خونه بزرگ و لوکس تو حومه تورنتو ایستاد. بارون هنوز شدید میبارید. جونگ کوک در ماشین رو باز کرد و خواست دست ا.ت رو بگیره، ولی ا.ت سریع دستشو کشید عقب و با ترس به در چسبید.
(کوک خیلی آروم)
- بیا پایین ا.ت. دیگه نترس.
ا.ت با پاهای لرزان پیاده شد. هنوز کامل باور نکرده بود که همه اینا واقعیِ. همین که وارد خونه شدن، یهو صدای آشنا از داخل اومد.
جیمین با یه لبخند مهربون و نگران از آشپزخونه اومد بیرون. انگار قبلاً با جت خصوصی اومده بود تورنتو.
جیمین سریع اومد جلو ولی فاصلهشو با ا.ت حفظ کرد و با صدای خیلی نرم گفت:
(جیمین با لحن مهربون)
🐥 ا.ت جون... بالاخره اومدی. نترس عزیزم، من اینجام. هیچی نمیشه.
ا.ت وقتی جیمین رو دید، یه کم آرومتر شد ولی هنوز بدنش میلرزید. سریع رفت پشت جیمین قایم شد، انگار جیمین تنها پناهگاهش بود.
(ا.ت با صدای لرزان)
+ جیمین... تو... تو هم اینجایی؟ لطفاً نذار دوباره اذیتم کنه...
جیمین اخم کرد و مستقیم به جونگ کوک نگاه کرد. بعد آروم اومد جلو و با فاصله به ا.ت گفت:
(خیلی مهربون)
🐥قول میدم این بار فرق داره. کوک بهم قول داده که مثل قبل باهات رفتار نکنه. منم تا وقتی اینجا باشم مراقبتم. باشه؟
جونگ کوک کنار ایستاده بود و ساکت نگاه میکرد. مشتشو گره کرده بود ولی چیزی نمیگفت. جیمین برگشت سمتش و آروم ولی جدی گفت:
🐥 کوک، برو یه کم تو اتاقت. الان ا.ت خیلی ترسیده. بذار اول من باهاش حرف بزنم و آرومش کنم. تو الان فقط بدترش میکنی.
جونگ کوک یه لحظه خواست اعتراض کنه، ولی وقتی دید ا.ت هنوز پشت جیمین قایم شده، یه آه کشید و بدون حرف رفت سمت راهرو.
جیمین یه نفس راحت کشید و با لبخند آروم به ا.ت گفت:
🐥بیا بشین. گرسنهای؟ خستهای؟ اول یه چایی برات درست کنم. هیچی نمیشه ا.ت جون. من اینجام.
ا.ت هنوز میلرزید ولی آروم آروم نشست روی کاناپه. چشماش مدام به در راهرو بود، انگار هر لحظه انتظار داشت جونگ کوک با عصبانیت برگرده.
جیمین نشست رو مبل روبهرویش (با فاصله) و آروم گفت:
🐥 کوک واقعاً این مدت عوض شده. ولی میفهمم که هنوز بهش اعتماد نداری. وقت میبره... ولی من قول میدم این بار دیگه مثل قبل نباشه.
ا.ت فقط سرشو پایین انداخت و اشک ریخت. بارون هنوز به پنجره میکوبید و همه چیز سنگین و پرتنش بود.........
ادامه دارد...........
این استیکر جوجه خیلی به دلم نشسته🤣
- ۴۹۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط