بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۶۱
ته یونگ: اومدی به دستات نگاه کنی ؟
الکس ریشه افکارش خراب شد و به آرامی نفس کشید و تنگی نفس را کنار گذاشت کمی فکر نمود سپس با لحن بسیار آرامی گفت
الکس : ببین کیم .. ما یه دختر داریم باید .. به فکرش باشیم رفتار امروز شما رو فراموش میکنم چون واقعا دیگه مهم نیست .. ته مین تازه با پدرش آشنا شده این رفتار شما وقتی تازه آشنا شدی باهاش خیلی بد بود خیلی رو ی روحیش خیلی تاثیر میزاره ... لب هایش را تر نمود سپس نجوا کرد
الکس : میدونم.. کیم . حقم داری اینکه از من عصبانی باشی و حتی تو روم هم نگه نکنی ولی ته مین خیلی کوچیکه نیاز به مهر و محبت پدر مادری داره متوجه میشی
دیدش را از روی میز برداشت سپس روی مرد پشت میز دوخت
همچنین تهیونگ آروم و خونسرد پست میز نشسته و به حرفهای الکس گوش میداد و حالا که سکوت الکس را دید نفسی کشید سپس هر دو دست هایش را روی میز گذاشت و با لحن بسیار آرامی گفت
ته یونگ : درست میگی
الکس انتظار داد و عصبانیت خشم و نفرت تعیونگ را در ذهنش داشت ولی حالا برعکس است خونسرد و آرام بودنش شاید هم خسته ..
به صندلی پشت اش تکیه داد و با نفس های سنگینی گفت
تهیونگ: من فقد بخاطر ته مین پا به ازدواج گذاشتم
الکس لبخند غمگینی تحویل تهیونگ داد سپس از روی صندلی بلند شد و با لحن شیرین و حاصل از دوستی گفت
الکس : ممنون
و از اتاق خارج شد سپس با قدم های سمته سالن رفت و کنار دخترش نشست ته مین نرم لبخند زد سپس چشم رو روی صفحه تلویزیون دوخت
الکس لبخندی زد و از تهیونگ سپاسگزار بود که درکش کرد و عصبانیت را کنار گذاشت ولی با یاد آوری امروز که اینقدر عصبی بود و بخاطر چی اینقدر که در روش قفل کرده بود
نگاه اش چرخید رو صدا کفش های مردانه تهیونگ
تهیونگ مشفول بالا بردن آستین های پیراهنش سرمی رنگش درست سرجای قبلیش نشست همچنان چشم دوخته به الکس و گاه گاهی هم به ته مین شاید به این فکر میکرد که چگونه سر بحث را باز کنند نفسی کشید سپس گفت
تهیونگ : من یه چیزی تو جیبم دارم
ته مین نرم و اخمو سمتش نگاه کرد .. تهیونگ ریلکس خودش را جلو کشید و آرنج هایش را روی پاهایش گذاشت سپس چشم دوخت به دخترکش لبخندی زد و گفت
پارت ۶۱
ته یونگ: اومدی به دستات نگاه کنی ؟
الکس ریشه افکارش خراب شد و به آرامی نفس کشید و تنگی نفس را کنار گذاشت کمی فکر نمود سپس با لحن بسیار آرامی گفت
الکس : ببین کیم .. ما یه دختر داریم باید .. به فکرش باشیم رفتار امروز شما رو فراموش میکنم چون واقعا دیگه مهم نیست .. ته مین تازه با پدرش آشنا شده این رفتار شما وقتی تازه آشنا شدی باهاش خیلی بد بود خیلی رو ی روحیش خیلی تاثیر میزاره ... لب هایش را تر نمود سپس نجوا کرد
الکس : میدونم.. کیم . حقم داری اینکه از من عصبانی باشی و حتی تو روم هم نگه نکنی ولی ته مین خیلی کوچیکه نیاز به مهر و محبت پدر مادری داره متوجه میشی
دیدش را از روی میز برداشت سپس روی مرد پشت میز دوخت
همچنین تهیونگ آروم و خونسرد پست میز نشسته و به حرفهای الکس گوش میداد و حالا که سکوت الکس را دید نفسی کشید سپس هر دو دست هایش را روی میز گذاشت و با لحن بسیار آرامی گفت
ته یونگ : درست میگی
الکس انتظار داد و عصبانیت خشم و نفرت تعیونگ را در ذهنش داشت ولی حالا برعکس است خونسرد و آرام بودنش شاید هم خسته ..
به صندلی پشت اش تکیه داد و با نفس های سنگینی گفت
تهیونگ: من فقد بخاطر ته مین پا به ازدواج گذاشتم
الکس لبخند غمگینی تحویل تهیونگ داد سپس از روی صندلی بلند شد و با لحن شیرین و حاصل از دوستی گفت
الکس : ممنون
و از اتاق خارج شد سپس با قدم های سمته سالن رفت و کنار دخترش نشست ته مین نرم لبخند زد سپس چشم رو روی صفحه تلویزیون دوخت
الکس لبخندی زد و از تهیونگ سپاسگزار بود که درکش کرد و عصبانیت را کنار گذاشت ولی با یاد آوری امروز که اینقدر عصبی بود و بخاطر چی اینقدر که در روش قفل کرده بود
نگاه اش چرخید رو صدا کفش های مردانه تهیونگ
تهیونگ مشفول بالا بردن آستین های پیراهنش سرمی رنگش درست سرجای قبلیش نشست همچنان چشم دوخته به الکس و گاه گاهی هم به ته مین شاید به این فکر میکرد که چگونه سر بحث را باز کنند نفسی کشید سپس گفت
تهیونگ : من یه چیزی تو جیبم دارم
ته مین نرم و اخمو سمتش نگاه کرد .. تهیونگ ریلکس خودش را جلو کشید و آرنج هایش را روی پاهایش گذاشت سپس چشم دوخت به دخترکش لبخندی زد و گفت
- ۱۵.۶k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط