{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p⁵

p⁵
دختر وارد ماشینش شد و به مقصد که خونه لوسی بود حرکت کرد از عمارت خارج شد
بعد از ۱۵ دقیقه به برج Dimon رسید
سوئیچ رو به نگهبان داد و رفت داخل و وارد اسانسور شد طبقه ۲۳ رو زد پاهاش رو بدون مکث تکون میداد و کمی عصبی بود
وقتی در اسانسور باز شد مستقیم به سمت واحدd23حرکت کرد زنگ در رو فشار داد نیم دقیقه ای گذشته بود و صبر دختر کم بود پس چند بار دیگه زنگ خونه رو زد که تهیونگ درو باز کرد
ته ویو
لوسی تو بغلم بود و هردو خواب بودیم که صدای زنگ در آرامش بینمون رو شکست بهش محلی ندادیم ولی هرکی بود دست بردار نبود بلند شدم و رفتم سمت در و درو باز کردم که ات رو دیدم
_اوه ات خنده
_چیشده فهمیدی من اینجام با دو اومدی؟
+تو اینجا چیکار میکنی تعجب
از تعجبش خنده ام میگرفت
_اومدم خونه دوست دخترم اشکالی داره؟
+چی؟تو و لوسی؟
@عزیزم کیه خواب‌آلود
نگاه مو به لوسی دادم
_دوستت خنده
اتمام ویو ته
لوسی با تعجب به ات که عصبی بود نگاه کرد دلش نمیخواست کسی از رابطه ش با ته خبر دار بشه مخصوصا بهترین دوستش!
.ب.بیا تو
ات وارد خونه شد و با عصبانیت شروع به صحبت کرد
+تو واقعا با این؟ اشاره به ته
_ما همو دوست داریم....تو هم که دیگه منو فراموش کردی پوزخند
ات به لوسی و سر و وضعش خیره بود و در عین حال جواب ته رو داد:حتی ارزش فراموش شدن هم نداری!ولی تو آخه چطور تونستی لوسی؟
@خب ....همونطور که ته گفت ما همو دوست داریم ...ببخشید ات ولی این عشقه و نمیتونستیم به خاطر گذشته الانمون رو خراب کنیم صاف کردن صداش*
ات نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت
+میشه باهم حرف بزنیم ....تنها ....و نه با این سر وضع نگاه به ته
.اره باشه
ته رفت تو اتاق و لوسی هم خواست بره تو که ات دستشو گرفت
+میاد بیرون بعد میری لباستو عوض میکنی جدی
بعد از اینکه ته اومد بیرون لوسی رو تو بغلش گرفت و خداحافظی کرد
@شب میبینمت چشمک
+برو لباستو عوض کن کفری
لوسی باشه ای گفت و رفت تو اتاق و ات درو بست که متوجه نگاه های با تمسخر ته شد
+چیه؟
کمی شرط بزاریم 🤌
like:+¹⁵
comments: نظر و پیش بینی تون در مورد فیک
followers:+¹⁵
دیدگاه ها (۱۲)

p⁶ته اومد سمت ات که با هر قدم ته ات متقابل‌ عقب میرفت+داری.....

p⁷دو ماه بعد لوسی و ات داشتن دعوا میکردن و کارکن تالار اونا...

p⁴tomorrow (فردا)8:00amدختر با سردرد و بدن درد شدید بیدار ش...

p³وارد اتاقش شد سریع نشست رو کاناپه راحتی که اونجا بود و کام...

42ات: از مغازه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم . منتظر بودم کهته...

پسری که قلبم رو برد

امگا کوچولو پارت دومکوک وقتی رسید خونه به گوشی ته یونگ زنگ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط