{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز این داغ که افتاد به پیشانی من

راز این داغ که افتاد به پیشانی من
بوسه ی توست نه از سجده ی طولانی من
باز در سجده تو را دیدم و تکرار گناه
کاش تردید کند عشق به قربانی من
چشم می خندد از این شادی درهم با غم
اشکی گم شود از گریه ی پنهانی من
شهر خندید از این بردگی عشق برو
تا زلیخا نخرد یوسف زندانی من
در تب و تاب تو چون سیب فرو می ریزم
قدرت جاذبه ات علت ویرانی من
موج با صخره به هم ریخت شبیه من و تو
جذر میبردی و مد ، حاصل ارزانی من
دیدگاه ها (۷)

‌ ‌زیر باران گرمی دستان تو _یادش بخیرلای انگشتـانم انگشتـان...

. مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق به گِل ن...

برایت نامه بِنْوِشتَم، که حالم را نمی پرسیتو گفتی بی تو من خ...

جدا از خود مکن من را که من از شهر دلگیرمجدایی از تو یعنی مرگ...

part24

*****پارت ۱۳: سکونِ جادویی در قلبِ آشوب**تالار سلطنتی دیگر ی...

بازی خطرناکپارت : ۳۲ سپیده هنوز نزده بود که سه نفر مقابل ساخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط