با این حرفش نورامیدی در دلم روشن شد
"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟻"
با این حرفش نورامیدی در دلم روشن شد
با تشکر آدرس را گرفتم و سریع از دفتر بیرون زدم
دلم میخواست هرچه زودتر چشمم به جمال شاپرکم روشن شود
اما نمیدانستم چرا هربار که حس میکردم نزدیک شدهام همهی معادلاتم بهم میریخت ...
"ا.ت ویو"
کیفم را روی شانهام میاندازم
از خانم هان که خواهر رفیق لیام بود خداحافظی کرده و از کتابخانه بیرون میزنم
میخواهم سوار ماشین لیام شوم که صدای مکالمهی تلفنیاش را میشنوم
لیام ــــ یعنی چی خانم ؟ یعنی هر کی اومد ازتون آدرس خونهی من و خواست شما باید بهش بدی ؟
نمیدانم طرف پشت خط چه میگوید که که لیام کلافه پوفی میکشد و با گفتن "خیلی خب" ـی تماس را قطع میکند
همین که چشمش به من میافتد بر خلاف لحظاتی پیش لبخندی میزند و در را برایم باز میکند و خود هم سوار میشود
از اوضاع امروز سوال میکند و من تمام مزایای روزم را با شوق برایش توضیح میدهم
احساس میکردم گرفته است اما با این حال مشتاق به حرفهایم گوش میدهد
با دیدن مسیری که میرود کنجکاو به سمتش برمیگردم که میگوید :
لیام ــــ از امروز میریم یه خونهی دیگه
جفت ابروهایم بالا میپرد
ــــ چرا !؟
لیام ــــ راه اون خونه خیلی دوره و برای رفت و آمد اذیت میشیم ولی این یکی به کتابخونه نزدیکتره و چند وقت دیگه هم که من برمیگردم سرکار به دفتر نزدیکتر میشه
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
شرایط :
⁵⁰ لایک
²⁰ بازنشر
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟻"
با این حرفش نورامیدی در دلم روشن شد
با تشکر آدرس را گرفتم و سریع از دفتر بیرون زدم
دلم میخواست هرچه زودتر چشمم به جمال شاپرکم روشن شود
اما نمیدانستم چرا هربار که حس میکردم نزدیک شدهام همهی معادلاتم بهم میریخت ...
"ا.ت ویو"
کیفم را روی شانهام میاندازم
از خانم هان که خواهر رفیق لیام بود خداحافظی کرده و از کتابخانه بیرون میزنم
میخواهم سوار ماشین لیام شوم که صدای مکالمهی تلفنیاش را میشنوم
لیام ــــ یعنی چی خانم ؟ یعنی هر کی اومد ازتون آدرس خونهی من و خواست شما باید بهش بدی ؟
نمیدانم طرف پشت خط چه میگوید که که لیام کلافه پوفی میکشد و با گفتن "خیلی خب" ـی تماس را قطع میکند
همین که چشمش به من میافتد بر خلاف لحظاتی پیش لبخندی میزند و در را برایم باز میکند و خود هم سوار میشود
از اوضاع امروز سوال میکند و من تمام مزایای روزم را با شوق برایش توضیح میدهم
احساس میکردم گرفته است اما با این حال مشتاق به حرفهایم گوش میدهد
با دیدن مسیری که میرود کنجکاو به سمتش برمیگردم که میگوید :
لیام ــــ از امروز میریم یه خونهی دیگه
جفت ابروهایم بالا میپرد
ــــ چرا !؟
لیام ــــ راه اون خونه خیلی دوره و برای رفت و آمد اذیت میشیم ولی این یکی به کتابخونه نزدیکتره و چند وقت دیگه هم که من برمیگردم سرکار به دفتر نزدیکتر میشه
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
شرایط :
⁵⁰ لایک
²⁰ بازنشر
- ۳.۵k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط