《 تقاص عشق 》
پارت ۱۸
جیمین دست دینا را گرفت و وارده مهدکودک شدن
دینا : بابای سنجاب لو نیاولد
جیمین : الان میارتش
دینا : اما نیاولد
جیمین : میاره
دینا : کی میالتش کی میالتش چلا نمیالتش
جیمین: دخترم کمی صبر کن آهان ببین اوناهاش سوهیوک آوردش
سوهیوک درحالی که سنجاب تو دست اش بود به سمته آنها آمد
سوهیوک : سلام
جیمین : ببین دینا آوردش
سوهیوک سنجاب کوچیک و ناز را داد به دست دینا
اسلاید ۲ سنجاب
دینا : سوهیوک این خیلی خوسگله
سوهیوک سریع بل تعجب به جیمین نگاه کرد
سوهیوک : چی درمورد من جلوی بچه میگی که اون اسمم رو یاد گرفته
جیمین : دینا زشته نباید بگی سوهیوک باید بگی عمو
دینا با دست اش به سوهیوک اشاره کرد تا نزدیک اش بشه سوهیوک هم رویه یه پایش جلوی دینا نشست دینا گونه سوهیوک را بوسه ای کرد و با لبخند گفت
دینا : ممنونم عمو خوستیپه
سوهیوک: خواهش میکنم خانم کوچولو
جیمین : بدو برو کلاس وگرنه دیر میشه
دینا : باسه بابای لفتم عمو خوستیپه بای بای
دینا با بدو به سمته کلاس اش رفت در را باز کرد دید که ات داخله کلاسه با بدو به سمته ات رفت
ات : ندو دینا
دینا : ببخشید خانم معلم دیل کلدم
ات : اشکالی نداره پرنسس حالا هم بدو برو بشین
دینا سمته صندلی اش رفت و رو اش نشست سنجاب اش را تو دست اش گرفته بود خیلی دوسش داشت همش رو سر اش می بوسید اش
ات : خوب همه حیون هاشون رو آوردن میدونید که حیون ها خیلی چیزه دوست داشتنی هستن نباید اذیتش کنید یا گرسنه اش بزارید چون نمیتونن حرف بزنن یا بگن نکنید مگه نه
دینا : خانم معلم چلا نمیتونن حلف بزنن
ات : چون اونا حیون هستن
دینا : واقعا .....
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.