《 تقاص عشق》
《 تقاص عشق》
پارت ۱۶
سوهیوک : همچنین
یونا : ات نمیخوای دوست ها تو بهمون معرفی کنی
ات : آقای پارک جیمین پدر یکی از بچه ها ست که بهش درس میدم
جیمین : نوشیدنی هامون اومد
////////////////////////////////// چند ساعت بعد
ساعت ها گذشت اونا حرف میزدن و میخندیدن
تا اینکه جیمین لیوان ویسکی رو از ات گرفت
جیمین : خانم مین خیلی زیاد خوردین بسه دیگه نخورید
ات که مست کرده بود و هیچی نمی فهمید از صندلی بلند شد و خواست قدمی برداره امل نزدیک بود بی افته
اما جیمین سریع گرفت اش
جیمین : سوهیوک تو خانم یونا رو تا خونه شون ببر
سوهیوک: باشه
جیمین دست ات رو گرفت و سمته ماشین اش رفت
داخل ماشین نشستن ات خوابش برده بود جیمین هم ماشین رو روش کرد و سمته عمارت مین رفت
بعد از چند مین رسید به عمارت مین از ماشین پیاده شد و به در عمارت نگاهی انداخت نگهبان ها آمدن سمت اش
جیمین : مین ات تو ماشینم هستش
نگهبان ها تماسی گرفتن، و منتظر ماندن بعد از چند دقیقه یونگی به بیرون عمارت آمد بیرون عمارت خیلی تاریک بود یونگی چهره جیمین را ندید
یونگی : به سمته ماشین جیمین رفت بدون هیچ حرفی خواهرش رو بیدار کرد و از ماشین پیادش کرد
یونگی: ممنونم که خواهرم رو رسوندی
جیمین: خواهش میکنم
جیمین حرفه دیگه ای نزد سوار ماشین اش شد و به سمته عمارت اش حرکت کرد
یونگی : از دسته تو وقتی ظرفیتش رو نداری چرا میخوری
یونگی ات رو برد سمته اتاق اش خیلی آرام در را باز کرد تا پدر و مادر اش بیدا نشن ات رو برد رویه تخت اش پتو را رو اش کشید و چراغ را خاموش کرد و از اتاق خارج شد
یونگی: دختره دیونه
جیمین سمته اتاق اش رفت و وارده اتاق شد بعد از پوشیدن لباس خوب اش رویه تخت دراز کشید و به سقف خیره شد چشم هایش را گذاشت رویه هم یهو چهره آن دختر خوشگل آمد جلو اش.........
پارت ۱۶
سوهیوک : همچنین
یونا : ات نمیخوای دوست ها تو بهمون معرفی کنی
ات : آقای پارک جیمین پدر یکی از بچه ها ست که بهش درس میدم
جیمین : نوشیدنی هامون اومد
////////////////////////////////// چند ساعت بعد
ساعت ها گذشت اونا حرف میزدن و میخندیدن
تا اینکه جیمین لیوان ویسکی رو از ات گرفت
جیمین : خانم مین خیلی زیاد خوردین بسه دیگه نخورید
ات که مست کرده بود و هیچی نمی فهمید از صندلی بلند شد و خواست قدمی برداره امل نزدیک بود بی افته
اما جیمین سریع گرفت اش
جیمین : سوهیوک تو خانم یونا رو تا خونه شون ببر
سوهیوک: باشه
جیمین دست ات رو گرفت و سمته ماشین اش رفت
داخل ماشین نشستن ات خوابش برده بود جیمین هم ماشین رو روش کرد و سمته عمارت مین رفت
بعد از چند مین رسید به عمارت مین از ماشین پیاده شد و به در عمارت نگاهی انداخت نگهبان ها آمدن سمت اش
جیمین : مین ات تو ماشینم هستش
نگهبان ها تماسی گرفتن، و منتظر ماندن بعد از چند دقیقه یونگی به بیرون عمارت آمد بیرون عمارت خیلی تاریک بود یونگی چهره جیمین را ندید
یونگی : به سمته ماشین جیمین رفت بدون هیچ حرفی خواهرش رو بیدار کرد و از ماشین پیادش کرد
یونگی: ممنونم که خواهرم رو رسوندی
جیمین: خواهش میکنم
جیمین حرفه دیگه ای نزد سوار ماشین اش شد و به سمته عمارت اش حرکت کرد
یونگی : از دسته تو وقتی ظرفیتش رو نداری چرا میخوری
یونگی ات رو برد سمته اتاق اش خیلی آرام در را باز کرد تا پدر و مادر اش بیدا نشن ات رو برد رویه تخت اش پتو را رو اش کشید و چراغ را خاموش کرد و از اتاق خارج شد
یونگی: دختره دیونه
جیمین سمته اتاق اش رفت و وارده اتاق شد بعد از پوشیدن لباس خوب اش رویه تخت دراز کشید و به سقف خیره شد چشم هایش را گذاشت رویه هم یهو چهره آن دختر خوشگل آمد جلو اش.........
- ۱۶.۸k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط