هرچی من بگمه پارت سی نهم
#هرچیمنبگمه #پارتسینهم
از زبون #چانی
5 ساعت گذشته بود اما هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده بودن کلافه از ته راهرو میرفتم سر راهرو یادم اومد به بچه ها زنگ نزدم گوشیم رو برداشتم شمارهی سوهو رو گرفتم
مکالمه
+سلام سوهو
-سلام عزیزم شما کجایید؟؟هم تو هم مبینا غیبتون زده
گریم گرف
-چرا گریه میکنی؟؟
همهی ماجرا رو گفتم اونم گفت اروم باشم تا بیان
پایان مکالمه
1 ساعت گذشت دخترا با پسرا اومدن دخترا داشتن گریه میکردن و پسراهم ارومشون میکردن الان شش ساعته که مبینا توی اتاق عمله نشستم رو صندلی سرم و بین دوتا دستام حبس کردم یه ساعت دیگه هم گذشت بالاخره دکتر اومد بیرون
دکتر:همراه ایشون کیه؟؟
از جام بلند شدم
+من
دکتر:شما کیش هستید؟؟
+دوست پسرش
دکتر:متاسفانه چندتا از دنده هاشون شکسته و پاشون در رفته همینطور گلوله درست خورده کنار قلبش و میلی متری با قلبش فاصله داشت اگر خودش بدن قوی داشته باشه میتونه بحران رو پشت سر بزاره الانم به ای.سی.یو منتقل میشه میتونید ببینیدش و بعد رفت
بعد مدتی کوتاه مبینا رو بردن به ای.سی.یو رفتم لباس های مخصوص پوشیدم رفتم داخل نشستم کنارش و دستشو گرفتم
+مگه نگفتی دوستم داری پس چرا الان اینجا خوابیدی؟؟تو نباید الان اینجا باشی الان باید صحیح و سالم توی شهربازی خوش بگذرونی
رویا و سیلدا هم اومدن داخل و شروع کردن به گریه کردن
رویا:اگه دستم به رادین برسه زندش نمیزارم
سیلدا:کاشکی من جای تو خوابیده بودم
داشتن گریه میکردن و حرف میزدن منم دستاش رو توی دستم فشار میدادم
یک هفته بعد.....
دخترا نمیرفتن خونه ولی پسرا هی میرفتن و میومدن منم که از روز عملش توی بیمارستان موندم امروز قرار بود دکتر بیاد بالای سرش و وضعیت فعلیش و حالش رو بگه دکتر اومد رفت داخل اتاق معصومه و حوری داخل بودن رو بیرون کرد و بعد شروع کرد به معاینه کردن مبینا داشتم میدیدم از پنجره که پرستار ها پرده رو کشیدن یکربع گذشت که همه توی خودمون بودیم که یه بوق ممتدد توی گوشم پیچید از اتاق مبینا میومد سریع رفتم و در و باز کردم دکترا رو دیدم که داشتن با تاسف سرشون رو تکون میدادن و پرستار ها که میخواستن من و بیرون کنن اشکام داشت میریخت اخه چرا خدایا چرا اون چه گناهی داشت پرستار ها رو کنار زدم و دویدم سمتش کریس و سوهو هم اومدن داخل میخواستم خودمو بکشم چرا چرا اخه اون چه گناهی داشت رفتم دستم رو روی قلبش گذاشتم نمیزد شیطنت اینکه اون قلب وقتی من و میدید نمیکرد عصبانی بود شروع کردم به مشت زدن به قلبش اما فایده ای نداشت کریس و سوهو داشت جلومو میگرفتن اما نمیخواستم بس کنم اون باید برمیگشت دیدم که قلبش زد و دستگاه ها دوباره شروع کردن مبینا
از زبون #چانی
5 ساعت گذشته بود اما هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده بودن کلافه از ته راهرو میرفتم سر راهرو یادم اومد به بچه ها زنگ نزدم گوشیم رو برداشتم شمارهی سوهو رو گرفتم
مکالمه
+سلام سوهو
-سلام عزیزم شما کجایید؟؟هم تو هم مبینا غیبتون زده
گریم گرف
-چرا گریه میکنی؟؟
همهی ماجرا رو گفتم اونم گفت اروم باشم تا بیان
پایان مکالمه
1 ساعت گذشت دخترا با پسرا اومدن دخترا داشتن گریه میکردن و پسراهم ارومشون میکردن الان شش ساعته که مبینا توی اتاق عمله نشستم رو صندلی سرم و بین دوتا دستام حبس کردم یه ساعت دیگه هم گذشت بالاخره دکتر اومد بیرون
دکتر:همراه ایشون کیه؟؟
از جام بلند شدم
+من
دکتر:شما کیش هستید؟؟
+دوست پسرش
دکتر:متاسفانه چندتا از دنده هاشون شکسته و پاشون در رفته همینطور گلوله درست خورده کنار قلبش و میلی متری با قلبش فاصله داشت اگر خودش بدن قوی داشته باشه میتونه بحران رو پشت سر بزاره الانم به ای.سی.یو منتقل میشه میتونید ببینیدش و بعد رفت
بعد مدتی کوتاه مبینا رو بردن به ای.سی.یو رفتم لباس های مخصوص پوشیدم رفتم داخل نشستم کنارش و دستشو گرفتم
+مگه نگفتی دوستم داری پس چرا الان اینجا خوابیدی؟؟تو نباید الان اینجا باشی الان باید صحیح و سالم توی شهربازی خوش بگذرونی
رویا و سیلدا هم اومدن داخل و شروع کردن به گریه کردن
رویا:اگه دستم به رادین برسه زندش نمیزارم
سیلدا:کاشکی من جای تو خوابیده بودم
داشتن گریه میکردن و حرف میزدن منم دستاش رو توی دستم فشار میدادم
یک هفته بعد.....
دخترا نمیرفتن خونه ولی پسرا هی میرفتن و میومدن منم که از روز عملش توی بیمارستان موندم امروز قرار بود دکتر بیاد بالای سرش و وضعیت فعلیش و حالش رو بگه دکتر اومد رفت داخل اتاق معصومه و حوری داخل بودن رو بیرون کرد و بعد شروع کرد به معاینه کردن مبینا داشتم میدیدم از پنجره که پرستار ها پرده رو کشیدن یکربع گذشت که همه توی خودمون بودیم که یه بوق ممتدد توی گوشم پیچید از اتاق مبینا میومد سریع رفتم و در و باز کردم دکترا رو دیدم که داشتن با تاسف سرشون رو تکون میدادن و پرستار ها که میخواستن من و بیرون کنن اشکام داشت میریخت اخه چرا خدایا چرا اون چه گناهی داشت پرستار ها رو کنار زدم و دویدم سمتش کریس و سوهو هم اومدن داخل میخواستم خودمو بکشم چرا چرا اخه اون چه گناهی داشت رفتم دستم رو روی قلبش گذاشتم نمیزد شیطنت اینکه اون قلب وقتی من و میدید نمیکرد عصبانی بود شروع کردم به مشت زدن به قلبش اما فایده ای نداشت کریس و سوهو داشت جلومو میگرفتن اما نمیخواستم بس کنم اون باید برمیگشت دیدم که قلبش زد و دستگاه ها دوباره شروع کردن مبینا
۸.۲k
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.