{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی آنقدر عذاب می کشی

گاهی آنقدر عذاب می کشی

و آنقدر به نقطه ی ذوب و انجمادِ مداوم می رسی ؛

که سنگِ صبر و طاقتت می شکند ، ناگهان قیدِ همه چیز را می زنی و بی خیالِ خواستن ها ، داشتن ها و رسیدن ها می شوی ...
از این نقطه تا نقطه ی بی تفاوت شدن به چیزها و آدم هایی که روزی برای داشتن و به دست آوردنشان آسمان را به زمین می دوختی ؛ راه زیادی نیست .
به این نقطه که رسیدی ؛ یادگرفته ای که نه هیچ چیز و نه هیچکس ارزشِ این را ندارد که بخاطرش به خودت سخت بگیری و لحظه ها را به کامِ احساست تلخ کنی ، آسوده و آرام ، در جاده ی زندگی ات قدم می زنی ؛ بی آنکه به فکرِ بی مهریِ کسی باشی و در حسرتِ نداشتنِ چیزی ...
اهمیت نمی دهی به خیلی چیزها ... دلخوشی های ساده ی هرروزه ات را در آغوش می گیری و با تمامِ هوش و منطق و حواست ؛ در آرامشی تدریجی ، زندگی می کنی .
دیدگاه ها (۲۶)

اگر تو نبودی من بی دلیل ترین اتفاق زمین بودمتو هستی و من محک...

تمامِ اتفاقاتِ روی کره ی زمین،دلیل میخواهد جانم…از صبح که چش...

دلم "تنگ" است...!!!صدایم "خیس" و "بارانی ست"...!!!"نمیدانم"...

انسانهایی هستند که دیوار بلندت را میبینندولی به دنبال همان ی...

🔸از سی سالگی به بعد، آدمِ دیگری می‌شوی. آدمی که نسبت به خیلی...

سناریو تهیونگ

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط