{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 47
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
آتوسا با دیدنم گفت :< وای خدا عجب جیگری شدی >
دیانا :< مرسی >
پانیذ :< حالا تعریف نکن پررو میشه >
دیانا :< بی شعور >
عسل خندیدو گفت :< بریم پایین >
داخل حیاط شدیم که آزیتا خانوم و آقا مرتضی رو دیدم،
لبخندی زدم و به سمت شون رفتم و زیارت قبولی بهشون گفتم..
روی تخت نشستیم که آزیتا خانوم از داخل چمدون چادر نماز و سجاده ای بیرون آورد و رو بهم گفت :< اینو برای تو آوردم دیانا جان...امیدوارم خوشت بیاد عزیزم... >
چادر نماز و سجاده ای که در دست آزیتا بود رو گرفتم... لبخندی زدم و گفتم :< خیلی ممنون...راضی به زحمت نبودم... >
دستی به سرم کشید و گفت :< مبارکت باشه. >
آقا مرتضی لبخندی زدو گفت :< سرت کن دخترم ببینیمت... >
با ذوق بلند شدمو چادر رو روی سرم گذاشتم و به آزیتا خانوم و آثا مرتضی که با تحسین نگاهم
میکردن چشم دوختم و گفتم :< چطوره؟ >
آزیتا خانوم :< مثل پری ها شدی. >
لبخندی زدم که صدای رضا اومد :< چادر بهت میاد خانوم سوپراستار... >
دیانا :< دیگه سوپراستار نیستم... >
محمد :< میشی..دوباره برمیگردی به نقطه اوج >
دیانا :< همچین فکری نمیکنم... >
حین صحبت کردن بودیم که در خونه باز شد و ارسلان و امیر با کیسه های خرید داخل شدند.
دیدگاه ها (۰)

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 48[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀با دید...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 49[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀پوزخند...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 46[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀پنجره ...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 45[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀ارسلان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط