{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 46
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
پنجره رو باز کردم که نیسمی به صورتم خورد...نفس عمیقی کشیدم...نزدیک بهار بود و چقدر از این فصل بدم میومد! لبخند تلخی زدم...بهار آخرین فصلی بود که پدر و مادرم رو دیدم و بعد از اون فصل مرگ اکرم خانوم... اما حالا از
زمستون هم بدم اومده بود...
فصل نابود شدن زندگیم!
نگاهم به حیاط خورد که ارسلان کفش های اسپرتش رو می پوشید..
سرشو به سمت پنجره بلند کرد که اخم هامو تو هم کشیدم و پنجره رو بستم...
یه ساعت دیگه آزیتا خانوم و آقا مرتضی میومدن..
عصرونه ای خوردمو نزدیکای ساعت 2 بود که صدای همهمه مهمونا اومد و بلافاصله تقه ای به در خونه
خورد درو باز کردم که با دیدن آتوسا و پانیذ و عسل لبخند به لبم اومد...
عسل :< میدونم رحمتم پس برو کنار... >
کنارم زدن و تک تک رفتن داخل... تک خنده ای کردمو گفتم :< خونه خالست؟ >
آتوسا :< بیخیال بابا...بیا بشین. >
نشستم روبروشون...
پانیذ گفت :< خب؟چه خبر؟ >
دیانا :< بزن شبکه خبر. >
خندیدن و آتوسا گفت :< چقدر بامزه ای تو... >
لبخند حرص درآری زدمو گفتم :< بامزه گی از خودتونه... >
صدای داد زنی باعث شد خندمون قطع بشه...چهارنفری رفتیم لب پنجره...
رضا :< بیاین پایین چایی بخورین... >
پانیذ :< حسش نیست >
رضا :< پس بیاین برای ما چایی بیارین >
آتوسا :< باشه بابا اومدیم >
هرچهار نفر از از کنار پنجره گذشتیم که پانیذ گفت :< حالا نه اینکه خیلی چایی نخورده هستن!.. >
همه خندیدیم که عسل گفت :< منتظره عشقش براش چایی ببره >
بعد با چشم و ابرو به پانیذ اشاره کرد.
پانیذ جیغی کشید و با آرنج زد به بازوی عسل.
آتوسا :< پانیذ اینجوری جیغ بزنی دوماد فرار میکنه میترشی ها >
پانیذ خواست دوباره جیغ بزنه که دستمو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم :< جنجال هاتونو ببرین پایین من باید آماده شم >
تونیک نخی سفیدی با شلوار کتون مشکی پوشیدم و شال زرشکی گذاشتم رو سرم..
آتوسا با دیدنم گفت :<
دیدگاه ها (۲)

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 47[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀آتوسا ...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 48[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀با دید...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 45[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀ارسلان...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 44[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀جوش آو...

Novel panleo ♡ #part⁵⁶ ♡『 paniz 』مچ دستم رو سمت خودم کشیدم و...

Novel panleo ♡ #part⁵⁸ ♡『 paniz 』با رفتن اش لباسام رو پوشیدم...

Novel panleo ♡ #part⁵⁴ ♡『 paniz 』شب رو خونه‌ی خاله نسرین بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط