⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 48
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
با دیدنش یاد دیشب میوفتادم.. دستامو مشت کردم.. طاقت نگاهای مشکی رو که از اول وارد شدنش رصدم می کرد رو نداشتم..
همراه آتوسا بلند شدمو رفتم داخل آشپزخونه و گفتم :< منم کمک می کنم >
آتوسا :< نه بابا تو برو بشین خودمون کارا رو انجام میدیم >
دیتمو جلو آوردم و گفتم :< خب حالا چه کاری انجام بدم؟ >
آتوسا :< از دست تو! >
سینی شربت رو دستم داد و گفت :< خودت خواستیا... >
نگاهی به سینی انداختم تو دلم فوشی به خودم دادم که کاش اصرار نمی کردم.. می دونستم مطمئنا با ارسلان روبرو میشم...
به ناچار تو جمع رفتم و مشغول پخش شربت شدم... به ارسلان و امیر که رسیدم امیر با لبخند تشکر کرد و ارسلان بدون
نگاهی شربتش را برداشت... سینی که خالی شد به آشپزخانه برگشتم.
سرم پُر بود از حس های گنگ! اگه ته دلم
اعتراف کنم ارسلان امشب زیادی جذاب و خواستنی شده به قلبم خیانت کردم؟
تو فکر بودم که آزیتا خانوم گفت :< دخترم فعلا کاری برای انجام دادن نیست بیا همینجا بشین >
به ناچار باشه ای گفتم کنار آزیتا خانوم و ارسلان نشستم.
بعد از چند دقیقه آزیتا خانوم بلند شد و به سمت بقیه مهمون ها رفت و فقط من موندم و ارسلان!
خواستم بلند شم که با صدای ارسلان دوباره سر جام نشستم :< بخدای بالا سری کاریت ندارم...وایسا برات توضیح بدم... >
تند برگشتم و گفتم :< هیچی ازت نمیخوام...نه توضیح نه لطفت!فقط خواهشا راحتم بزار... >
ارسلان آرام گفت :< باشه...فقط آروم باش... >
زیرلب گفتم :< لعنت بهت...ای کاش نمی یومدم خونت...تو هم مثل اون نامرد... >
ارسلان حرفمو قطع کردو گفت :< بخدا قصد بد نداشتم دست خودم نبود... >
با حرص و عصبانیت گفتم :< حتما چون مثل یه دستمال مچاله شده ام فکر کردی راحت به دست میام؟! فکر کردی منم مثل دخترایی ام که هر هفته با یکیشونی؟! >
ارسلان عصبی شده گفت :< حد خودتو نگه دار دیانا!صداتم الکی نبر بالا، من کی با دخترا بودم که اینجوری میگی؟.. >
پوزخندی زدم و گفتم :< ..
پارت 48
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
با دیدنش یاد دیشب میوفتادم.. دستامو مشت کردم.. طاقت نگاهای مشکی رو که از اول وارد شدنش رصدم می کرد رو نداشتم..
همراه آتوسا بلند شدمو رفتم داخل آشپزخونه و گفتم :< منم کمک می کنم >
آتوسا :< نه بابا تو برو بشین خودمون کارا رو انجام میدیم >
دیتمو جلو آوردم و گفتم :< خب حالا چه کاری انجام بدم؟ >
آتوسا :< از دست تو! >
سینی شربت رو دستم داد و گفت :< خودت خواستیا... >
نگاهی به سینی انداختم تو دلم فوشی به خودم دادم که کاش اصرار نمی کردم.. می دونستم مطمئنا با ارسلان روبرو میشم...
به ناچار تو جمع رفتم و مشغول پخش شربت شدم... به ارسلان و امیر که رسیدم امیر با لبخند تشکر کرد و ارسلان بدون
نگاهی شربتش را برداشت... سینی که خالی شد به آشپزخانه برگشتم.
سرم پُر بود از حس های گنگ! اگه ته دلم
اعتراف کنم ارسلان امشب زیادی جذاب و خواستنی شده به قلبم خیانت کردم؟
تو فکر بودم که آزیتا خانوم گفت :< دخترم فعلا کاری برای انجام دادن نیست بیا همینجا بشین >
به ناچار باشه ای گفتم کنار آزیتا خانوم و ارسلان نشستم.
بعد از چند دقیقه آزیتا خانوم بلند شد و به سمت بقیه مهمون ها رفت و فقط من موندم و ارسلان!
خواستم بلند شم که با صدای ارسلان دوباره سر جام نشستم :< بخدای بالا سری کاریت ندارم...وایسا برات توضیح بدم... >
تند برگشتم و گفتم :< هیچی ازت نمیخوام...نه توضیح نه لطفت!فقط خواهشا راحتم بزار... >
ارسلان آرام گفت :< باشه...فقط آروم باش... >
زیرلب گفتم :< لعنت بهت...ای کاش نمی یومدم خونت...تو هم مثل اون نامرد... >
ارسلان حرفمو قطع کردو گفت :< بخدا قصد بد نداشتم دست خودم نبود... >
با حرص و عصبانیت گفتم :< حتما چون مثل یه دستمال مچاله شده ام فکر کردی راحت به دست میام؟! فکر کردی منم مثل دخترایی ام که هر هفته با یکیشونی؟! >
ارسلان عصبی شده گفت :< حد خودتو نگه دار دیانا!صداتم الکی نبر بالا، من کی با دخترا بودم که اینجوری میگی؟.. >
پوزخندی زدم و گفتم :< ..
- ۱۱.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط