بالاخره بی بی من دلش تنگ شد
بالاخره بی بی من دلش تنگ شد
وگفت .
پسر جان .
گفتم بله بی بی .
این طووووووووووووووووووو
کجا رفته ؟
منم متعجب گفتم .
بی بی حتما کار داره گرفتاره .
بی بی گفت. یعنی چی
کی گفته .تو چیزی شنیدی
گفتمنه بی بی جون .
منکه صبح تا شب کنار شمامم
.بی بی نگاهی زیر چشمی بمن انداخت گفت .
جونم مرگ شده حرفی زدی .
بی بی من نه .
گفت باید یه خبری ازش برام بیاری .
همیجوری که قدم میزد .
زیر لب میگفت .
اینکه این جوری نبود ....
منم گفتم
بله ...
وگفت .
پسر جان .
گفتم بله بی بی .
این طووووووووووووووووووو
کجا رفته ؟
منم متعجب گفتم .
بی بی حتما کار داره گرفتاره .
بی بی گفت. یعنی چی
کی گفته .تو چیزی شنیدی
گفتمنه بی بی جون .
منکه صبح تا شب کنار شمامم
.بی بی نگاهی زیر چشمی بمن انداخت گفت .
جونم مرگ شده حرفی زدی .
بی بی من نه .
گفت باید یه خبری ازش برام بیاری .
همیجوری که قدم میزد .
زیر لب میگفت .
اینکه این جوری نبود ....
منم گفتم
بله ...
- ۲۵۲
- ۱۱ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط