──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷
همش فکر میکردم قراره اشتباهی ازم سر بزنه..
اما خوشبختانه اون سیدقیقه با سکوت گذشت.
گرگ پیر دهنشو با دستمال پاک کرد و نگاهشو بین تکتک افراد دور میز چرخوند.
بعد با صدای آروم اما محکمش گفت:همونطور که همتون میدونین..با برگشتن رُزا،یکی از جایگاههای قدیمی انجمن دوباره صاحب پیدا کرده
همه ساکت بودن.
حتی صدای برخورد قاشقها هم قطع شده بود.
گرگ پیر نگاهشو انداخت روی من و ادامه داد:پدر رُزا سالها یکی از ستونهای این انجمن بود..و حالا نوبت دخترشه که ثابت کنه لیاقت حمل اون اسم رو داره
ضربان قلبم تندتر شد.
من؟
ثابت کنم؟
همون مرد مسن با اخم گفت:رئیس..با احترام،ولی سالها از این دنیا دور بوده،شاید هنوز برای سپردن مسئولیت آماده نباشه
چند نفر سرشون رو به نشونهی تأیید تکون دادن.
گرگ پیر اما حتی نگاهش هم به اون مرد نکرد.
فقط گفت:به همین خاطر..از فردا،رُزا زیر نظر جونگکوک و تهیونگ فعالیت میکنه
برای لحظهای زمان متوقف شد.
نگاهم ناخودآگاه بین اون دو نفر چرخید.
جونگکوک هیچ واکنشی نشون نداد.
انگار از قبل خبر داشت.
اما تهیونگ کمی ابروش بالا رفت..
گرگ پیر ادامه داد:هر چیزی که لازمه یاد بگیره،شما دو نفر یادش میدین،و هر اشتباهی که بکنه..مسئولیتش با شماست
هردو فقط آروم سرشون رو تکون دادن.
منم لبخند ملیحی زدم و گفتم:بله،تمام تلاشم رو میکنم
گرگ پیر لبخند محوی زد و بعد بلند شد.
بقیه هم تقریباً همزمان از جا بلند شدن.
_شام تموم شد..استراحت کنید،از فردا روزهای شلوغی در پیش داریم
همه با احترام سرشونو خم کردن.
اما من فقط به یه چیز فکر میکردم..
از فردا..باید هر لحظه مراقب میبودم.
مراقب حرفهام،نگاههام..و حتی نفس کشیدنم.
چون کافی بود مقابل نگاههای دقیق جونگکوک و تهیونگ،فقط یه اشتباه ازم سر بزنه..
تا نقاب از چهرهم بیفته.
همه یکییکی از سالن غذاخوری خارج شدیم.
یکی از خدمتکارها تا طبقهی دوم همراهم اومد.
درِ اتاقمو باز کرد و گفت:شب خوش،خانم پارک
لبخند کوتاهی زدم و گفتم:شب شما هم بخیر
به محض اینکه در بسته شد،کفشهای پاشنهبلندمو درآوردم و با خستگی روی تخت نشستم.
امشب..از صدتا مأموریت برام خسته کننده تر بود..
نگاهی به اطراف انداختم.
تم اتاق سفید بود.
دیوارهای مرمری،پردههای بلند حریر،لوستر کریستالی و مبلمان سفیدرنگ،فضا رو بیشتر شبیه یه سوئیت سلطنتی کرده بودن تا یه اتاق خواب.
همهچیز بینقص و مرتب بود..
نفسمو آروم بیرون دادم و گوشیمو از کیفم بیرون آوردم.
بعد از اینکه مطمئن شدم در قفله،پردهها رو کشیدم و با کای تماس تصویری گرفتم.
چند ثانیه بعد تصویر وصل شد.
اما چیزی که دیدم باعث شد اخم کنم.
چراغهای اتاق خاموش بود و نور آبی تلویزیون کل اتاق رو روشن کرده بود.
کای روی مبل نشسته بود و رُزا تقریباً به بازوش چسبیده بود و با یه کاسهی بزرگ پفیلا فیلم ترسناک میدید.
رُزا همزمان که یه مشت پفیلا توی دهنش میریخت،با هیجان گفت:هیس..الان قسمت ترسناکش شروع میشه!
مات به کای خیره شدم.
کلافه خندیدم و گفتم:کای..شوخیت گرفته؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁷
همش فکر میکردم قراره اشتباهی ازم سر بزنه..
اما خوشبختانه اون سیدقیقه با سکوت گذشت.
گرگ پیر دهنشو با دستمال پاک کرد و نگاهشو بین تکتک افراد دور میز چرخوند.
بعد با صدای آروم اما محکمش گفت:همونطور که همتون میدونین..با برگشتن رُزا،یکی از جایگاههای قدیمی انجمن دوباره صاحب پیدا کرده
همه ساکت بودن.
حتی صدای برخورد قاشقها هم قطع شده بود.
گرگ پیر نگاهشو انداخت روی من و ادامه داد:پدر رُزا سالها یکی از ستونهای این انجمن بود..و حالا نوبت دخترشه که ثابت کنه لیاقت حمل اون اسم رو داره
ضربان قلبم تندتر شد.
من؟
ثابت کنم؟
همون مرد مسن با اخم گفت:رئیس..با احترام،ولی سالها از این دنیا دور بوده،شاید هنوز برای سپردن مسئولیت آماده نباشه
چند نفر سرشون رو به نشونهی تأیید تکون دادن.
گرگ پیر اما حتی نگاهش هم به اون مرد نکرد.
فقط گفت:به همین خاطر..از فردا،رُزا زیر نظر جونگکوک و تهیونگ فعالیت میکنه
برای لحظهای زمان متوقف شد.
نگاهم ناخودآگاه بین اون دو نفر چرخید.
جونگکوک هیچ واکنشی نشون نداد.
انگار از قبل خبر داشت.
اما تهیونگ کمی ابروش بالا رفت..
گرگ پیر ادامه داد:هر چیزی که لازمه یاد بگیره،شما دو نفر یادش میدین،و هر اشتباهی که بکنه..مسئولیتش با شماست
هردو فقط آروم سرشون رو تکون دادن.
منم لبخند ملیحی زدم و گفتم:بله،تمام تلاشم رو میکنم
گرگ پیر لبخند محوی زد و بعد بلند شد.
بقیه هم تقریباً همزمان از جا بلند شدن.
_شام تموم شد..استراحت کنید،از فردا روزهای شلوغی در پیش داریم
همه با احترام سرشونو خم کردن.
اما من فقط به یه چیز فکر میکردم..
از فردا..باید هر لحظه مراقب میبودم.
مراقب حرفهام،نگاههام..و حتی نفس کشیدنم.
چون کافی بود مقابل نگاههای دقیق جونگکوک و تهیونگ،فقط یه اشتباه ازم سر بزنه..
تا نقاب از چهرهم بیفته.
همه یکییکی از سالن غذاخوری خارج شدیم.
یکی از خدمتکارها تا طبقهی دوم همراهم اومد.
درِ اتاقمو باز کرد و گفت:شب خوش،خانم پارک
لبخند کوتاهی زدم و گفتم:شب شما هم بخیر
به محض اینکه در بسته شد،کفشهای پاشنهبلندمو درآوردم و با خستگی روی تخت نشستم.
امشب..از صدتا مأموریت برام خسته کننده تر بود..
نگاهی به اطراف انداختم.
تم اتاق سفید بود.
دیوارهای مرمری،پردههای بلند حریر،لوستر کریستالی و مبلمان سفیدرنگ،فضا رو بیشتر شبیه یه سوئیت سلطنتی کرده بودن تا یه اتاق خواب.
همهچیز بینقص و مرتب بود..
نفسمو آروم بیرون دادم و گوشیمو از کیفم بیرون آوردم.
بعد از اینکه مطمئن شدم در قفله،پردهها رو کشیدم و با کای تماس تصویری گرفتم.
چند ثانیه بعد تصویر وصل شد.
اما چیزی که دیدم باعث شد اخم کنم.
چراغهای اتاق خاموش بود و نور آبی تلویزیون کل اتاق رو روشن کرده بود.
کای روی مبل نشسته بود و رُزا تقریباً به بازوش چسبیده بود و با یه کاسهی بزرگ پفیلا فیلم ترسناک میدید.
رُزا همزمان که یه مشت پفیلا توی دهنش میریخت،با هیجان گفت:هیس..الان قسمت ترسناکش شروع میشه!
مات به کای خیره شدم.
کلافه خندیدم و گفتم:کای..شوخیت گرفته؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۵.۲k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط