{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترکی دو سیب در دست داشت

دخترکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت :
یکی از سیب هاتو به من میدی ؟

دخترک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !

لبخند روی لبان مادر خشکید !
سیمایش داد می زد که چقدر از دخترکش نا امید شده
اما دخترک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت :
بیا مامان!
این یکی شیرین تره!!

مادر خشکش زد ...
چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود ...!


هر قدر هم که با تجربه باشید
، قضاوت خود را به تاخیر بیاندازید
دیدگاه ها (۲)

آسمان ها،ترانه هایی آبیکوه هاقصه هایی سبزاما این را نمی دانم...

چشمم به حرف آمده و بی قرار، لبکی بشکند سکوت مرا بی گدار، لبت...

گاهیسراغم را بگیر...حالم را بپرسنگذار فکر کنمچه پیش پا افتاد...

‌شاید...شنیده ام یک جایی هستجایی دورکه هر وقت از فراموشیِ خو...

در دنیای سلطنت

بدووو کپشننن[سیزده سال قبل]آسمان شب با ابر های تار پوشیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط