{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه دستم را بگيري و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش اين است كه اگر من دست تو را بگيرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي كرد!!

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگيریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!!!
و اين يعنی عشق...
دعا کنیم خدا دستمونه بگیره.
دیدگاه ها (۴)

خدایا...آغوشت را امشب به من می دهی؟برای گفتن ، چیزی ندارم !م...

ررﻭﺯﻱ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ پسر ﻛﻮﭼﻜﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻩ ﺑﺮﺩﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ...

بسم الله الرحمن الرحيمﻣﺮﺩﯼ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽ (ﻋﻠﯿﻪ ...

الهی چنان کن زرحمت که امشب میان من و تو گناهی نماند  در مغفر...

گاهی آن‌قدر موجِ فتنه و گرفتاری بلند می‌شودکه دیگر دستمان به...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁸مهم نیست که دیگران چی میگنواژها‌ و اندیشه ها ...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش اول_ "به سلامتی خانوادهکه...

* دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به د...

دختري با پدرش ميخواستند از يک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخ...

قشنگه، بخونین!!!دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط