{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفته بودم فروشگاه ..

رفته بودم فروشگاه ..
يكي از اين فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تبليغ نشه براش !
يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم!
جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد ..
پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه.
دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چنتا از جنسا افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون!
من كف بُر شده بودم.
بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش!
پيرمرده منو نگاه كرد و گفت:
عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون پدر سوخته اسمش سيامكه !!
دیدگاه ها (۹)

ميدونستين ﺧﺮﭼﻨﮕﻬﺎ ﺗﻮ ﻋﺮﻭﺳﯿﺎﺷﻮﻥ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﻦﻓﻘﻂ ﺑﺸﮑﻦ ﺭﯾﺰ ...

ز دست "لاین" و "وایبر" هر دو فریاد!که ما را بد رقم کردند معت...

در حسرت گذشته ماندن ...چیزی جز از دست دادن امروز نیست !تو فق...

مورچه ای را دیدم ؛ با این کوچکی اش باری را میبرد از خود بزرگ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

سرنوشت پارت(۶)

سرنوشت(ویو رایا)وقتی برگشتیم خونه، کیسه‌های خرید رو بردم سمت...

رمان جدید از جونکوکاسم: چرا عاشقت شدم میشل داشتم از کافه بیر...

p2☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونارفتم که اماده بشم اون دوتا اسک...

پارت ۳ ویو جیمین حرفاش مثل تیری توی قلبم فرو می‌رفت من اینقد...

دریاچه قو پارت۴۰جیمین پشت به ات خم شد:حالا بیا پشتم که بریم....

#in_your_eyespart_79ویو کوکهمونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته...

سناریو پسرای اسلایترین

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوزم خیره به منظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط