{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مورچه ای را دیدم ؛ با این کوچکی اش

مورچه ای را دیدم ؛ با این کوچکی اش
باری را میبرد از خود بزرگتر . . .
منم اصن حال و حوصله ی لوس بازی و متحول شدنُ نداشتم
کشتمش
همینم مونده از مورچه پند بگیرم
والا
دیدگاه ها (۱۷)

در حسرت گذشته ماندن ...چیزی جز از دست دادن امروز نیست !تو فق...

رفته بودم فروشگاه ..يكي از اين فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تب...

یارو داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی...

نکات مهم و مفید سلامتی از مهندس خدادادی ؛- داغي كف پا:كساني ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part34کیمیا:ربطش اینکه که من یروز این آقارو ت...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part16چشاشو سگی کرد و بهم نگاه کرد بعدم راه ا...

🔴 حکایت پند آموز (‍عاقبت رباخواري)آقا سید مهدی کشفی که از یا...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part39کیمیا:اره اما من:ببین کیمیا این قضیه ما...

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

Part²⁹ازش دور شدیم جونگکوک: که فقط تورو می‌زارم رو کولم؟(با ...

" ویو کوک "بعد از ناهار همه رفتیم توی اتاقامون لیا اومد تو و...

چندپارتی یونگی

یونگی ویو اومدم نشستم دیدم اون دختره ا/ت با دهن باز بهم خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط