دریاچه قو
دریاچه قو
پارت۴۰
جیمین پشت به ات خم شد:حالا بیا پشتم که بریم.
رو پشتش سوار شدم و گردنشو محکم چسبیدم.دست خودم نبود واقعا میترسیدم بیوفتم.بااینکه میدونستم نمیوفتم ولی باز این ترسه ولم نمیکرد.
+خفم کردیا یکم شل کن!(پوکر)
_او،ببخشید.
چشمامو محکم بسته بودم و سرم رو کتفش بود.
+میترسی؟
-اره.یکم.
منو گذاشت پایین.اومد کنارم،خم شد و یه دستشو پشت زانوم گذاشت و بلندم کرد:عه عه!چیکار میکنی!؟(سرخ)
+هیس!اروم!اینطوری حداقل خیالم راحته که نمیوفتی.(لبخند)اینطوری نمیترسی که؟
-چرا ولی کمتر.
سنجابه اون بالا تو ذهنش:خدایااا من چرا از شدت این صحنه های کیوت نمیمیرمممممممم!(گریه)
+پس بریم دیگه.
سنجابه یدفه پرید جلومون با گریه یچیزی گفت که من نفهمیدم.بعد که حرفش تموم شد گفتم:چی داره میگه؟
+میگه خیلی نازین شما چرا من از کیوتی شما دوتا هنوز نمردم.(سرخ)
-مردن چیز خوبی نیستا فسقلی.لذتش اونجاست که تو ببینی و ذوق مرگ شی.(خنده)
سنجابه پرید اومد رو صورتم دستاشو باز کرد و خودشو چسبوند به لپم.مثلا بغل کرد.
-گوگولی!(خنده)
+(سرخ)بسه دیگه برو بخواب ماعم بریم زود بیایم.
سنجابه:چشم ارباب.T_T
از پنجره اومد بیرون و با همون گرد ابی پنجره بسته شد.لبه محافظ ایستاد و پرید پایین.احساس بی وزنی یهویی باعث ترسم شد.انگار قلبم از دهنم اومد بیرون.
-میشه یکم راه برم بعد که دیگه نتونستم...؟
خجالت کشیدم بگم«وقتی خسته شدم تو کولم کن.»
-البته اگه کند بودنم اذیتت نمیکنه...
منو گذاشت زمین و دستمو گرفت:اشکال نداره زیاد دور نمیریم.(لبخند)
باهم به سمت همون دریاچه که جیمین جاش زندگی میکرد رفتیم.نزدیکش که رسیدیم،به یه چیزی چشامو بست:سوپرایزه!
دستامو گرفت و اروم منو برد جلو.
_کجا میبریم؟!(خنده)
+صبر داشته باش.
پارت۴۰
جیمین پشت به ات خم شد:حالا بیا پشتم که بریم.
رو پشتش سوار شدم و گردنشو محکم چسبیدم.دست خودم نبود واقعا میترسیدم بیوفتم.بااینکه میدونستم نمیوفتم ولی باز این ترسه ولم نمیکرد.
+خفم کردیا یکم شل کن!(پوکر)
_او،ببخشید.
چشمامو محکم بسته بودم و سرم رو کتفش بود.
+میترسی؟
-اره.یکم.
منو گذاشت پایین.اومد کنارم،خم شد و یه دستشو پشت زانوم گذاشت و بلندم کرد:عه عه!چیکار میکنی!؟(سرخ)
+هیس!اروم!اینطوری حداقل خیالم راحته که نمیوفتی.(لبخند)اینطوری نمیترسی که؟
-چرا ولی کمتر.
سنجابه اون بالا تو ذهنش:خدایااا من چرا از شدت این صحنه های کیوت نمیمیرمممممممم!(گریه)
+پس بریم دیگه.
سنجابه یدفه پرید جلومون با گریه یچیزی گفت که من نفهمیدم.بعد که حرفش تموم شد گفتم:چی داره میگه؟
+میگه خیلی نازین شما چرا من از کیوتی شما دوتا هنوز نمردم.(سرخ)
-مردن چیز خوبی نیستا فسقلی.لذتش اونجاست که تو ببینی و ذوق مرگ شی.(خنده)
سنجابه پرید اومد رو صورتم دستاشو باز کرد و خودشو چسبوند به لپم.مثلا بغل کرد.
-گوگولی!(خنده)
+(سرخ)بسه دیگه برو بخواب ماعم بریم زود بیایم.
سنجابه:چشم ارباب.T_T
از پنجره اومد بیرون و با همون گرد ابی پنجره بسته شد.لبه محافظ ایستاد و پرید پایین.احساس بی وزنی یهویی باعث ترسم شد.انگار قلبم از دهنم اومد بیرون.
-میشه یکم راه برم بعد که دیگه نتونستم...؟
خجالت کشیدم بگم«وقتی خسته شدم تو کولم کن.»
-البته اگه کند بودنم اذیتت نمیکنه...
منو گذاشت زمین و دستمو گرفت:اشکال نداره زیاد دور نمیریم.(لبخند)
باهم به سمت همون دریاچه که جیمین جاش زندگی میکرد رفتیم.نزدیکش که رسیدیم،به یه چیزی چشامو بست:سوپرایزه!
دستامو گرفت و اروم منو برد جلو.
_کجا میبریم؟!(خنده)
+صبر داشته باش.
- ۲۷
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط