{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاها

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد …

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده رو کم‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد : آهای ، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟

– نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

– آها ، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
دیدگاه ها (۱۳)

روزی سقراط حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و مت...

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد ...

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او ن...

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده...

پسرکی جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :خانم، تو رو خ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖ویو اِریااِریا در رو باز کرد و هر سه ن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمی‌ش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁷نگاهش بالا اومد و به افکارم پایان داد...

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط